پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۵۱

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم

تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم

بس کردم از دستان زیرا مثل مستان

از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم

من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم

با نقش خیال او همراهم و هم جفتم

چون صورت آیینه من تابع آن رویم

زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم

آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم

وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم

باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست

درهای معانی که در رشته دم سفتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۵۳در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۵۴گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۵۵ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۵۶توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۵۷من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۵۸یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۵۹تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۶۰بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.