پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۴۳

بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم

دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم

مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده‌ست

ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی‌دارم

چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی‌گوید

بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی‌دارم

دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه

از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی‌دارم

چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود

هزاران بار می گوید سر آن هم نمی‌دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۴۵من دلق گرو کردم عریان خراباتم
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۴۶گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۴۷رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۴۸در مجلس آن رستم در عربده بنشستم
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۴۹زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۵۰بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۵۱گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۵۲ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.