پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۳۵

به گرد دل همی‌گردی چه خواهی کرد می‌دانم

چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می‌دانم

یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی

چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می‌دانم

به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی

بخواهی پخت می‌بینم بخواهی خورد می‌دانم

به حق اشک گرم من به حق آه سرد من

که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می‌دانم

مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است

که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم

به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید

نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می‌دانم

دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی‌گفتی

که از مردی برآوردن ز دریا گرد می‌دانم

جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می‌بازد

چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می‌دانم

چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی

بگویم مات غم باشم اگر این نرد می‌دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۳۷چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۳۸ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۳۹من این ایوان نه تو را نمی‌دانم نمی‌دانم
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۴۰بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان‌ها سم
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۴۱بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان‌ها سم
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۴۲زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۴۳بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.