پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۳۸

ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم

که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او

به خون دل خیالش را ز بی‌خویشی بیالایم

خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند

به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم

منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی

ز من گر یک نشان خواهد نشانی‌هاش بنمایم

همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره

شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم

ز شب‌های من گریان بپرس از لشکر پریان

که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم

اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم

که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی‌سوزد

و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی‌شایم

رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم

که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۴۰بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان‌ها سم
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۴۱بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان‌ها سم
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۴۲زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۴۳بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۴۵من دلق گرو کردم عریان خراباتم
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۴۶گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۴۷رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.