پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۰

بیدار کنید مستیان را

از بهر نبیذ همچو جان را

ای ساقی باده بقایی

از خم قدیم گیر آن را

بر راه گلو گذر ندارد

لیکن بگشاید او زبان را

جان را تو چو مشک ساز ساقی

آن جان شریف غیب دان را

پس جانب آن صبوحیان کش

آن مشک سبک دل گران را

وز ساغرهای چشم مستت

درده تو فلان بن فلان را

از دیده به دیده باده‌ای ده

تا خود نشود خبر دهان را

زیرا ساقی چنان گذارد

اندر مجلس می نهان را

بشتاب که چشم ذره ذره

جویا گشتست آن عیان را

آن نافه مشک را به دست آر

بشکاف تو ناف آسمان را

زیرا غلبات بوی آن مشک

صبری بنهشت یوسفان را

چون نامه رسید سجده‌ای کن

شمس تبریز درفشان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۲در میان پرده خون عشق را گلزارها
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۳غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۴ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۵ساقیا گردان کن آخر آن شرابِ صاف را
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۶پرده‌ی دیگر مزن جز پرده‌ی دلدار ما
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۷با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۸سکه رخسار ما جز زر مبادا بی‌شما
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۹رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ما
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.