پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۸۹

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش

چو تشنه تو باشد که باشد سقایش

چو بیمار گردد به بازار گردد

دکان تو جوید لب قندخایش

توی باغ و گلشن توی روز روشن

مکن دل چو آهن مران از لقایش

به درد و به زاری به اندوه و خواری

عجب چند داری برون سرایش

مها از سر او چو تو سایه بردی

چه سود و چه راحت ز سایه همایش

چو یک دم نبیند جمال و جلالت

بگیرد ملالی ز جان و ز جایش

جهان از بهارش چو فردوس گردد

چمن بی‌زبانی بگوید ثنایش

جواهر که بخشد کف بحر خویَش

فزایش که بخشد رخ جان فزایش

جهان سایه توست روش از تو دارد

ز نور تو باشد بقا و فنایش

منم مهره تو فتاده ز دستت

از این طاس غربت بیا درربایش

بگیرم ادب را ببندم دو لب را

که تا راز گوید لب دلگشایش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۹۱توبه من درست نیست خموش
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۹۲آمد آن خواجه سیماترش
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۹۳علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۹۴کل عقل بوصلکم مدهش
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۹۵بیا بیا که توی جان جان جان سماع
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۹۶بیا بیا که توی جان جان جان سماع
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۹۷مدارم یک زمان از کار فارغ
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۹۸امروز روز شادی و امسال سال لاغ
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.