پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر سوم

بخش ۸۴ - سؤال کردن بهلول آن درویش را

گفت بهلول آن یکی درویش را

چونی ای درویش‌؟ واقف کن مرا

گفت ‌«چون باشد کسی که جاودان

بر مراد او رود کار جهان

سیل و جوها بر مراد او روند

اختران زان سان که خواهد آن شوند

زندگی و مرگ‌، سرهنگان او

بر مراد او روانه کو به‌کو

هر کجا خواهد فرستد تعزیت

هر کجا خواهد ببخشد تهنیت

سالکان راه هم بر گام او

ماندگان از راه هم در دام او

هیچ دندانی نخندد در جهان

بی رضا و امر آن فرمان‌روان‌»

گفت ‌«ای شه راست گفتی همچنین

در فر و سیمای تو پیداست این

این و صد چندینی ای صادق ولیک

شرح کن این را بیان کن نیک نیک

آنچنان‌که فاضل و مرد فضول

چون به گوش او رسد‌، آرد قبول

آنچنانش شرح کن اندر کلام

که از آن هم بهره یابد عقل عام

ناطق کامل چو خوان‌پاشی بود

خوانش بر هر گونهٔ آشی بود

که نماند هیچ مهمان بی‌نوا

هر کسی یابد غذای خود جدا

همچو قرآن که به‌معنی هفت توست

خاص را و عام را مَطعَم دروست‌»

گفت ‌«این باری یقین شد پیش عام

که جهان در امر یزدان است رام

هیچ برگی در نیفتد از درخت

بی قضا و حکم آن سلطان بخت

از دهان لقمه نشد سوی گلو

تا نگوید لقمه را حق که اُدخُلوا

میل و رغبت کان زمام آدمی‌ست

جنبش آنْ رامِ امرِ آن غنی‌ست

در زمین‌ها و آسمان‌ها ذره‌ای

پر نجنباند نگردد پره‌ای

جز به فرمان قدیم نافذش

شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش

کی شمرد برگ درختان را تمام‌؟

بی‌نهایت کی شود در نطق رام‌؟

این قدر بشنو که چون کلی کار

می‌نگردد جز به‌امرِ کردگار

چون قضای حق رضای بنده شد

حکم او را بندهٔ خواهنده شد

بی تکلف، نه پی مزد و ثواب

بلک طبع او چنین شد مُستطاب

زندگیِ خود نخواهد بهر خوذ

نه پی ذوقی حیات مُسْتَلذ

هرکجا امر قدم را مسلکی‌ست

زندگی و مردگی پیشش یکی‌ست

بهر یزدان می‌زید نه بهر گنج

بهر یزدان می‌مُرد نه از خوف رنج

هست ایمانش برای خواست او

نه برای جنت و اشجار و جو

تَرک کفرش هم برای حق بود

نه ز بیم آنکه در آتش رود

این چنین آمد ز اصل‌، آن خوی او

نه ریاضت‌، نه به‌ جست‌و‌جوی او

آنگهان خندد که او بیند رضا

همچو حلوای شکر او را قضا

بنده‌ای کِش خوی و خلقت این بود

نه جهان بر امر و فرمانش رود‌؟

پس چرا لابه کند او یا دعا‌؟

که بگردان ای خداوند این قضا

مرگ او و مرگ فرزندان او

بهر حق پیشش چو حلوا در گلو

نزع فرزندان بَرِ آن باوفا

چون قطایف پیش شیخ بی‌نوا

پس چرا گوید دعا الا مگر

در دعا بیند رضای دادگر

آن شفاعت و آن دعا نه از رَحْم خود

می‌کند آن بندهٔ صاحب رشد

رحم خود را او همان دم سوخته‌ست

که چراغ عشق حق افروخته‌ست

دوزخ اوصاف او عشقست و او

سوخت مر اوصاف خود را مو به‌مو

هر طروقی این فروقی کی شناخت‌؟

جز دقوقی تا درین دولت بتاخت

ادامه‌ی دفتر سوم

  1. بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقیمر علی را در مثالی شیر خواند
  2. بخش ۸۷ - سِرِّ طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربتاز کلیم حق بیاموز ای کریم
  3. بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقیآن دقوقی رحمة الله علیه
  4. بخش ۸۹ - نمودن مثال هفت شمع سوی ساحلهفت شمع از دور دیدم ناگهان
  5. بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمعباز می‌دیدم که می‌شد هفت، یک
  6. بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مردهفت شمع اندر نظر شد هفت مَرد
  7. بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درختباز هر یک مرد شد شکل درخت
  8. بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان از چشم خلقاین عجب‌تر که بریشان می‌گذشت
همه‌ی دفتر سوم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.