پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۳۱

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده

باده عیش ز سر رفته خماری مانده

چشم و سینه به گذری های تو بر ره سوده

دیده پر خاک و دلی پر ز غباری مانده

عشق خون خوردن و جان سوختنم فرموده

من به نزدیک خود اندر سرکاری مانده

رفته از پیش نظر نقش نگار زیبا

بر رخ از خون جگر نقش و نگاری مانده

بوستانی که درو جز گل بی خار نبود

چون توان دید که گل رفته و خاری مانده

وه در این فتنه که فریاد رسد جان مرا

ترک قتال و فرس تند و شکاری مانده

ای صبا، عذری بخواهیش اگر ما رفتیم

راه خونخوار و خر افتاده و باری مانده

دوستان باز نیاید دل من بگذارید

کشته صیدی ست به فتراک سواری مانده

خلق گویند که بی او به چه سانی خسرو؟

چون بود بلبل مسکین ز بهاری مانده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۳۳هر شب از سودای آن زلف سیاه
  2. شمارهٔ ۱۷۳۴ای جفایت بر من مسکین همه
  3. شمارهٔ ۱۷۳۵ای ترا جور و جفا آیین همه
  4. شمارهٔ ۱۷۳۶جان من بر دست بیدادم مده
  5. شمارهٔ ۱۷۳۷باغ بین فصل بهاری ساخته
  6. شمارهٔ ۱۷۳۸ای جهان چشم سیاهت بسته
  7. شمارهٔ ۱۷۳۹خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه
  8. شمارهٔ ۱۷۴۰از لب او، ای خیال، نقل لب ما مده
همه‌ی غزلیات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.