پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۷۰

قدمت آن با الف با سرو سیمین

بگویم راست هم آنی و هم این

خط سبزت زرخ دل بردن آموخت

که طوطی گیرد از آئینه تلقین

از بیماری مرا درد سری نیست

چو خاک آستان نست بالین

برویت زلف را طی مکانست

که شب در روم باشد روز در چین

زهی فرهاد و شیرینکاری او

که دنیی کرد و دین در کار شیرین

به از فرهاد مرد بار غم نیست

که بار عاشقی باریست سنگین

کمال از لطف آن به گوی و رخسار

که خوش باشد حکایت های رنگین

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۷۲که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین
  2. شمارهٔ ۸۷۳گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
  3. شمارهٔ ۸۷۴گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون
  4. شمارهٔ ۸۷۵گر قد همچو سروش در بر توان گرفتن
  5. شمارهٔ ۸۷۶ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان
  6. شمارهٔ ۸۷۷مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون
  7. شمارهٔ ۸۷۸من نخواهم دیده از رویت دگر برداشتن
  8. شمارهٔ ۸۷۹من و محنت تو زهی راحت من
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.