پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۶۹

عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امین

صاحب حال شناسد سخن اهل یقین

جرعه بر سر خاک از می عشق افشاندند

عرش و کرسی همه بر خاک نهادند جبین

مرغ فردوس درین پرده نوازد دستان

طوطی قدس ازین آینه گیرد تلقین

اهل فتوی که فرو رفته کلک و ورقند

مشرکانند که اقرار ندارند بدین

مفلسی عشق ندارد هوس منصب و جاه

خاک این راه به از مملکت روی زمین

شب قرب است مرو ای دل غمدیده به خواب

که سر زنده دلان حیف بود در بالین

ای که روشن نشدت حال دل سوختگان

همچو شمع از سر جان خیز و بر آتش بنشین

باد روشن به تماشای رخت چشم کمال

این دعا را ز همه خلق جهان باد آمین

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۷۱کارم ز دست شد نظری کن بکار من
  2. شمارهٔ ۸۷۲که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین
  3. شمارهٔ ۸۷۳گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
  4. شمارهٔ ۸۷۴گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برون
  5. شمارهٔ ۸۷۵گر قد همچو سروش در بر توان گرفتن
  6. شمارهٔ ۸۷۶ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان
  7. شمارهٔ ۸۷۷مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون
  8. شمارهٔ ۸۷۸من نخواهم دیده از رویت دگر برداشتن
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.