پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۷۵

هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی

چشم از نظرم پوشی و خون از مزه پاشی

فرهاد شکایت ز دلی داشت نه از سنگ

جانا چه شود گر دلی از سنگ تراشی

رخت دل و دین پیش بتان گر به بها رفت

ای جان فرومایه تو باری چه قماشی

هر نیر که بر سینه زدی گو دل و جان هست

فارغ ز چه بنشینی و بیگانه چه باشی

زاهد چه به چنگ آری ازین شهرت و گلبانگ

گیرم که چو بوبکر رهابی شده فاشی

کس فهم نکرد از خط لب نقش دهانش

مفهوم نشد نکته مبهم به حواشی

بشکست کمال از سخنت قدر کمالین

چون از گهر و لعل سپاهانی و کاشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷۷هر لحظه غمزه‌ها به جفا نیز می‌کنی
  2. شمارهٔ ۱۰۷۸هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدی
  3. شمارهٔ ۱۰۷۹یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.