پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۷۸

هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدی

همچو شهان به مرحمت سوی گدا نیامدی

سوخت غمم چو از دعا حاجت ما روا نشد

هیکل خویش سوختم چون به دعا نیامدی

آمده به قصد جان هجر تو کشته شب مرا

درد و دریغ جان من دوش چرا نیامدی

نیست سزای دیدنت دیده بگیر ز آینه

زانکه جمال خویش را جز تو سزا نیامدی

از سر زلف دلکشت کس نشنید بوی جان

تا به سر شکستگان همچو صبا نیامدی

جان نفشانده بر در کعبه وصل دلبران

طوف مکن چو از سَرِ صدق و صفا نیامدی

هست کمال گفتیم این همه درد گرد تو

درد کجا رود دگر چون تو دوا نیامدی

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.