پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۳

امشب افتاده ست شوری در میان عاشقان

گویی آن کان نمک شد میهمان عاشقان

با خیال خط سبزش خوان عشق آراسته ست

هرگز این سبزی مبادا کم ز خوان عاشقان

عاشقان رفتند و می آید پی گمگشتگان

همچنان بانگ درای از کاروان عاشقان

عشق می ورزی زمین و آسمان طی کن که هست

از زمین و آسمان بیرون جهان عاشقان

محرم اسرار عشقت نیست گوش هرکسی

مهر نه از خاتم لب بر دهان عاشقان

لاله زاشک سرخ بینی غنچه از دلهای تنگ

گر کنی روزی گذر بربوستان عاشقان

نیست از پشت خم و آه منت باک ای جوان

برحذر می باش از تیر و کمان عاشقان

خانه خود را نبینم از تو روشن جز گهی

کز دو رخ آتش زنی در خان و مان عاشقان

دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشقترند

جامی امروز و شما ای عاشقان عاشقان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۵زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون
  2. شمارهٔ ۳۹۶مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است این
  3. شمارهٔ ۳۹۷چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست این
  4. شمارهٔ ۳۹۸آن نازنین جوان را میل شکار جان بین
  5. شمارهٔ ۳۹۹بیا ای همچو گل رنگین تو را دامن به خون من
  6. شمارهٔ ۴۰۰بیا بر آستان خود ببین روی نیاز من
  7. شمارهٔ ۴۰۱نیست جز اقرار عشق حاصل گفتار من
  8. شمارهٔ ۴۰۲چین در جبین فکنده گذشتی به سوی من
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.