پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۹۳۷

مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی

که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی

چو سرها بر سر میدانت اندازند مشتاقان

همه تن سر شوم چون گوی از شوق سراندازی

بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی

به یک چوگان چه باشد گر به حال گوی پردازی

درین میدان فیروزه برآید مهر هر روزه

به شکل گوی زر باشد به چوگانیش بنوازی

فلک می گوید اللهم سلم از قفای تو

چو رخش تیزگام اندر قفای گوی می تازی

به تنهایی فکن گوی سرم را در خم چوگان

درین میدان نخواهم دیگری را با تو انبازی

مکحل گشت چشم جامی از خاک سم اسپت

چو چشم انجم از گرد سپاه شاه ابوالغازی

سپهر مکرمت سلطان حسین آن کز دل روشن

کند با آفتاب معدلت چون صبح دمسازی

بقایش باد چندان کان درین کاخ پرآوازه

کند با صور محشر نوبت ملکش هم آوازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۳۹الله الله چه شوخ دیده کسی
  2. شمارهٔ ۹۴۰ای که جز قتل محبان هنری نشناسی
  3. شمارهٔ ۹۴۱لی حبیب عربی مدنی قرشی
  4. شمارهٔ ۹۴۲با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی
  5. شمارهٔ ۹۴۳گهی در دل گهی در دیده باشی
  6. شمارهٔ ۹۴۴باشد از شوب ریا مشرب رندان صافی
  7. شمارهٔ ۹۴۵خسته زخم عشقم ای ساقی
  8. شمارهٔ ۹۴۶صدای آن غژکم کشت و شکل آن غژکی
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.