پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۴

گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو را

خون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را

هر بنا محکم ز سنگ است ای دلت چون سنگ سخت

چون بنای دوستی محکم نمی بینم تو را

عشق شد در دل مقیم ای عقل درد سر ببر

کاندرین خلوتسرا محرم نمی بینم تو را

بهر قتل عاشقان می دیدمت زین بیش غم

چون به بخت ما رسید آن هم نمی بینم تو را

طینت پاک تو گویی ز آب و خاک دیگر است

جنس آب و خاک این عالم نمی بینم تو را

از خم محراب ابرویش همانا غافلی

ای که هرگز پشت طاعت خم نمی بینم تو را

از تو هر مو بر تن جامی غمی دارد جدا

وز غم او یک سر مو غم نمی بینم تو را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۶کیست آن مه که درآمد ز در خلوت ما
  2. شمارهٔ ۶۷ساقی به جدل حل نشود مسئله ما
  3. شمارهٔ ۶۸ای مهر تو از صبح ازل هم نفس ما
  4. شمارهٔ ۶۹کار ما جز فکر مردن نیست دور از یار ما
  5. شمارهٔ ۷۰ساقی بیا که دور فلک شد به کام ما
  6. شمارهٔ ۷۱کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما
  7. شمارهٔ ۷۲هر کجا جلوه کند آن بت چالاک آنجا
  8. شمارهٔ ۷۳طرف باغ و لب جوی و لب جام است اینجا
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.