پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۵

بحمدالله که بازم دیده روشن شد به دیدارت

گرفتم قوت جان از حقه لعل شکربارت

غبارآلوده می آیی و چرخ این آرزو دارد

کز آب چشمه خورشید شوید گرد رخسارت

کلاه دلبری کج نه سمند ناز جولان ده

که باشد همت نیکان ز چشم بد نگهدارت

کمند جعد خم در خم گر اینسان افکنی بینم

همه گردنکشان ملک را آخر گرفتارت

چه حاجت پاسان گرد در و بام تو گردیدن

چو روز روشن است از شعله آهم شب تارت

اگر چون آفتابم نیست ره در روزنت این بس

که روزی سایه وار از پا درافتم زیر دیوارت

چو مرغان خزان دیده خمش بود از سخن جامی

ولی در گفت و گو آورد بازش بوی گلزارت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
  2. شمارهٔ ۱۰۸پیش ازان دم که دهم جان من بیدل ز غمت
  3. شمارهٔ ۱۰۹گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت
  4. شمارهٔ ۱۱۰تا کی ز دیر آمدن و زود رفتنت
  5. شمارهٔ ۱۱۱بوی جان یافتم ز پیرهنت
  6. شمارهٔ ۱۱۲پیرانه سر کشیدم سر در ره سگانت
  7. شمارهٔ ۱۱۳تو حور جنتی اما ز چشم فتانت
  8. شمارهٔ ۱۱۴ای واضح و الضحی جبینت
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.