پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱

گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست

گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست

گفتمش در عاشقی ما رند و بی باکیم و مست

گفت در عاشق کشی ما نیز چالاکیم و چست

گفتمش در خاک محنت دانه می پاشم ز اشک

گفت ازین تخم و زمین جز سبزه حسرت نرست

گفتمش عمری ست می جویم ز لعلت کام دل

گفت عاشق نیست آن کز دوست کام خویش جست

گفتمش گل را به باغ این سرخرویی از کجاست

گفت کز خون دل غنچه ز رشکم چهره شست

گفتمش سررشته ای خواهم به کف سویت گشاد

گفت این سررشته گر اهل دلی در دست توست

گفتم از سنگ جفایت خاطر جامی شکست

گفت چون بر شیشه آید سنگ کی ماند درست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳گر بود در خاک پیشم رویم از کوی تو خشت
  2. شمارهٔ ۱۰۴عشقت که بود کعبه ارباب سلامت
  3. شمارهٔ ۱۰۵بحمدالله که بازم دیده روشن شد به دیدارت
  4. شمارهٔ ۱۰۶چشم بگشادم پس از هجران به ابروی خوشت
  5. شمارهٔ ۱۰۷در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
  6. شمارهٔ ۱۰۸پیش ازان دم که دهم جان من بیدل ز غمت
  7. شمارهٔ ۱۰۹گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت
  8. شمارهٔ ۱۱۰تا کی ز دیر آمدن و زود رفتنت
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.