پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

خردنامه اسکندری

بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار

به بغداد شد گامزن زیرکی

دوچارش فتاد از قضا کودکی

ز دور رخش قرص مه را شکست

چو روی خودش گرده نان به دست

همی خورد ازان گرده و می گریست

بدو گفت زیرک که این گریه چیست

بگفتا منم کودک یک تنه

ز خوان امل معده گرسنه

بسی اشتها سخت و این گرده خرد

کجا راه سیری توانم سپرد

ز گریه از آنم چنین تلخکام

که می دانم این زود گردد تمام

بمانم ز بی توشگی سر به زیر

نه در دست من نان و نی معده سیر

بیا ساقی آن می که سیری دهد

درین بیشه ام زور شیری دهد

بده تا درآیم چو شیر ژیان

به هم بر زنم کار سود و زیان

بیا مطربا وز کمان رباب

که از رشته جان زهش برده تاب

ز هر نغمه زیر تیری فکن

به من چون شکاری نفیری فکن

ادامه‌ی خردنامه اسکندری

  1. بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بودیکی تازه برنای نوخاسته
  2. بخش ۳۱ - خردنامه هرمسز هرمس که هر مس زر ناب کرد
  3. بخش ۳۲ - حکایت آن زشت روی خانه آرای که حکیمی در خانه وی منزل ساخت و در وقت حاجت آب دهان بر وی انداختیکی سفله با شکلی از طبع دور
  4. بخش ۳۳ - داستان جهانگیری اسکندر و عمارت شهرها و اختراع کارهای وی بر سبیل اجمالگهرسنج این گنج گوهرفشان
  5. بخش ۳۴ - حکایت آن قاضی غریب که پادشاه بر وی غضب کرد و گفت که خانه اش را به غارت از هر چه دارد بپردازند و خایه اش را بیرون کرده خصی سازندغریبی ز فضل و هنر بهره ور
  6. بخش ۳۵ - خردنامه اسکندرسکندر که گنجینه راز بود
  7. بخش ۳۶ - حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیدهخلیفه که سلطان آفاق بود
  8. بخش ۳۷ - در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزیدبیا ای چو عیسی تجرد نهاد
همه‌ی خردنامه اسکندری ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.