پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

سبحة‌الابرار

بخش ۱۰ - عقد اول در پرده گشایی از گشادگی دل و بیان آنکه در پهلوی راستان به وی توان رسید محروم ماند هر که در پهلوی خویش طلبید

ای به پهلوی تو دل در پرده

سر ازین پرده برون ناورده

دل که هر سر بود آورده او

دل در پرده بود پرده او

یکدم از پرده غفلت بدر آی

باشد این راز شود پرده گشای

نیست این پیکر مخروطی دل

بلکه هست این قفس و طوطی دل

گر تو طوطی ز قفس نشناسی

به خدا ناس نیی نسناسی

دل شه خرگهی است این خرگاه

نام خرگه ننهد کس بر شاه

شه دگر باشد و خرگاه دگر

ترک خرگه کن و در شاه نگر

گلبن جان چو نشاندند به گل

بود مقصود ازل غنچه دل

غنچه دل چو شکفتن گیرد

در وی آفاق نهفتن گیرد

عالم و عالمیان در وی گم

همچو یک قطره نم در قلزم

چرخ یک غنچه ز بستان دل است

نطق یک نغمه ز دستان دل است

عنصر ناز ز باغش وردی

توده خاک ز راهش گردی

یک نفس وارهوا از سحرش

هفت دریا صدف یک گهرش

نه فلک پیش درش دهلیزی

پیش چیزیش حهان ناچیزی

زیب دست ادبش خاتم دین

آسمان کتبش نقش نگین

گنج پنهان ازل را گنجور

نشر احسان ابد را منشور

میوه زار کرمش نامقطوع

میوه خوار حرمش ناممنوع

گوی او دستخوش ما و تو نیست

رشته اش مهره کش ما و تو نیست

بلکه ما در کف او دستخوشیم

بسته رشته او مهره وشیم

اوست چون باد صبا ما چو غبار

اوست چون ابر چمن ما چو بهار

گرد مسکین ز زمین چون خیزد

گر نه در دامن باد آویزد

کی کشد سبزه سر از خاک چمن

رشته ابر نیفکنده رسن

هست ازو بخشش و بخشایش ما

هست ازو کاهش و افزایش ما

تن به جان زنده و جان زنده به دل

نیست هر جانور ارزنده به دل

زنده بودن به دل از محرمی است

این هنر خاصیت آدمی است

بی دل زنده چه مردار چه تو

زین شرف مانده چه دیوار چه تو

دل به تدبیر خرد نتوان یافت

بگذر از خود که به خود نتوان یافت

این که در پهلوی چپ می بینی

به اگر پهلو از او درچینی

راستی جوی که در پهلویش

دل و جان زنده شود از بویش

سالها خون جگر باید خورد

خاک ره کحل بصر باید کرد

بو که از زنده دلی یابی بوی

به ره زنده دلی آری روی

دل شود زنده ز بیخویشتنی

نه ز پر علمی و بسیار فنی

به اگر حاصل خود را سوزی

که به تحصیل چراغ افروزی

ره به بی خویشتنی آوردن

بهتر از دود چراغت خوردن

گر تو از خود ننشینی به فراغ

روشنایی ندهد دود چراغ

به چراغی چه شوی روی به راه

که کند دود ویت خانه سیاه

جو چراغی که نباشد دودش

رهنما ساز سوی مقصودش

پرتو نور دل پیر است آن

که چو خورشید جهانگیر است آن

دیده مپسند ازان نور فراز

هستی خویش در آن نور بباز

همچو خور گر به خود آتش نزنی

گر شوی صبح دم خوش نزنی

ادامه‌ی سبحة‌الابرار

  1. بخش ۱۲ - مناجات در اشارت بیقراری شجره دل در مهب ریاح خواطر مختلفه و طلب توفیق تحقیق سخن که ثمره آن شجره استای ز اندوه تو پر خون دل ما
  2. بخش ۱۳ - عقد دوم در شرح سخن که شریف ترین گوهر صدف آدمیت است و لطیف ترین زیور شرف محرمیتآب آن روضه دین افروزد
  3. بخش ۱۴ - حکایت آن مظلوم که از تیر زبانی یک حجت سنجیده پرداخت و تیغ ظلم حجاج را در قطع عرق حیات خود کند ساختظلم حجاج به غایت چو رسید
  4. بخش ۱۵ - مناجات در بیان قصور زبان سخن از شرح کمال الهی و شکر نوال نامتناهی و طلب سنجیدگی وی تا به میزان موزونی یابد و در کفه قبول افزودنیای زبان خرد از کنه تو بند
  5. بخش ۱۶ - عقد سیم در کلام منظوم که ان من الشعر لحکمة عبارتیست از حکمت آمیزی او و ان من البیان لسحرا اشارتیست به سحرانگیزی اوای به هر شاهد موزون مفتون
  6. بخش ۱۷ - حکایت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی رحمه الله که چون این بیت بگفت که « برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقی دفتریست معرفت کردگار » یکی از اکابر در واقعه دید که جمعی از ملائکه طبق‌های نور از بهر نثار وی می‌برندسعدی آن بلبل شیراز چمن
  7. بخش ۱۸ - مناجات در شکرگزاری نعمت کلام موزون و طبگاری توفیق برآوردن دلایل هستی خداوند بیچون جل ذکره و عم برهای سخن را چو گهر سنجیده
  8. بخش ۱۹ - عقد چهارم در استدلال به ظهور آثار وجود آفریدگار سبحانه ما اعز شأنه و ما اجلی برهانهای درین کارگه هوش ربای
همه‌ی سبحة‌الابرار ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.