پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

سلامان و ابسال

بخش ۸ - انتقال به مدح گوهر کان فتوت و مشید ارکان اخوت والی ملک جاه و جمال یوسف مصر فضل و افضال اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره

نیکخواهی خاصه کو را یاور است

گشته پیدا با وی از یک گوهر است

کرده جا در سایه اقبال او

سایه وار افتاده در دنبال او

هر کجا این آفتاب آن پرتو است

هر کجا آن پیشوا این پیرو است

گرچه بر مهد خلافت زاده است

بر خلافش یک قدم ننهاده است

والی مصر جلال و احتشام

بود از آن رو یوسفش کردند نام

رشک یوسف طلعت زیبای او

چون زلیخا عالمی شیدای او

هر که می آرد رخش را در نظر

می زند گلبانگ ما هذا بشر

گرچه هست او یک برادر شاه را

هست با صد جان برابر شاه را

آمد او شه را برادر یار هم

در زمانه باشد این بسیار کم

گفت با دانشوری آن ساده مرد

کای به دانش نزد هر آزاده فرد

باز کن زین نکته پوشیده پوست

که برادر به بود یا یار و دوست

گفت نبود نزد دانا هیچ چیز

زان برادر به که باشد یار نیز

بر سر گردون خدایا ماه و سال

تا فراق فرقدان باشد محال

این دو اختر را به هم تابنده وار

بر سریر مکرمت پاینده دار

ادامه‌ی سلامان و ابسال

  1. بخش ۱۰ - حکایت آن پیر هشتاد ساله که پیش طبیب رسید و از وی علاج ضعف خود پرسید و جواب دادن طبیب که علاج تو آنست که جوان شوی و از هشتاد به چهل واپس رویکرد پیری عمر وی هشتاد سال
  2. بخش ۱۱ - در سبب نظم کتاب و باعث عرض این خطابضعف پیری قوت طبعم شکست
  3. بخش ۱۲ - حکایت مجنون که در بادیه از انگشت قلم کرده بر تخته ریگ چون رمالان رقمی می زد گفتند این نوشتن چیست و این نوشته برای کیست گفت این نام لیلی است که به نوشتن آن می نازم چون او به دست نیست با نام او عشق می بازمدید مجنون را یکی صحرانورد
  4. بخش ۱۳ - گفتار در موفق شدن جناب خلافت پناهی اجتناب از بعض مناهی وفقه الله سبحانه للتقوی و المغفرة فی الدنیا و الآخرةحبذا شاهی که در عهد شباب
  5. بخش ۱۴ - حکایت آن پاره دوز به خرقه پاره دوزی اسباب معیشت اندوز که هر میوه تازه که رسیدی از آن مقداری خریدی و پیش عیال و اطفال خود بردی و با ایشان خوردی و گفتی به این خرسند باشید و چهره همت خود را به اندیشه زیادت نخراشید که طعم این میوه همه سال جز این نیستپاره‌دوزی بود در اقصای ری
  6. بخش ۱۵ - در بیان آنکه امضای عزیمت بر ترک گناه در مشیت حق است سبحانه و تعالی اگر امضا کند شکر باید کرد والا عذر باید آوردتوبه چون شیشه قضا آمد چو سنگ
  7. بخش ۱۶ - حکایت آن می‌پرست که به مراتب کمال پیوست‌؛ از وی سبب آن پرسیدند گفت این از برکت آن یافتم که هرگز جام می بر لب نیاوردم که بر عزیمت آن بوده باشم که به جام دیگر آلوده گردممی‌پرستی رو به راه توبه کرد
  8. بخش ۱۷ - اشارت به خوابی که ناظم در اثنای این دیباچه دیده و تعبیر آن چنانچه خود کرده آرمیدهچون رسیدم شب بدینجا زین خطاب
همه‌ی سلامان و ابسال ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.