پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

دفتر اول

بخش ۱۵۰ - حکایت بر سبیل تمثیل

داشت در ده مقام بیوه زنی

تازه رویی و نازنین بدنی

بود در کنج خانه مالامال

یک دو خم روغنش چو آب زلال

روزی افتاد حاجتش که به شهر

برد آن وز بهاش گیرد بهر

کرد ازان پر دو خیک و بر خر بست

جست بالا و در میانه نشست

مرد وار از گزند راه آزاد

خر سواره به شهر روی نهاد

چون ز ده دور گشت مقداری

آمد از ره پدید عیاری

پیش راهش گرفت کای خواهر

بلکه خورشید و ماه در چادر

از کجا می رسی چه داری بار

واندر این شهر با که داری کار

گفت با کس به شهر کارم نیست

رفتن از ده جز اضطرارم نیست

بار من روغن است و می کوشم

کش رسانم به شهر و بفروشم

گفت بگشای بار خویش که من

می روم سوی ده پی روغن

تا هم اینجا بهاش بشمارم

تو به ده من به شهر روی آرم

زن فرو جست و بار خویش بگشاد

خیک ها هر دو پیش مرد نهاد

مرد یک خیک را دهان بدرید

روغنش بهر امتحان بچشید

داد در دست زن که دار نگاه

تا به خیک دگر گشایم راه

زود بگشاد خیک دیگر سر

داد بیچاره را به دست دگر

چون دو دستش به خیک شد بسته

دست بردش به بند آهسته

کرد بیرون ز پاش شلوارش

بست کالای خویش در بارش

زن بیچاره چون به دفع فساد

نتوانست دست خویش گشاد

زانکه گر شور و جنگ می انگیخت

خیک روغن به خاک ره می ریخت

به ضرورت به کار تن در داد

نام و ناموس را به گوشه نهاد

گر ز روغن فراغتش بودی

دامن عصمتش نیالودی

بگسستی ز خیک چنگ و به جنگ

کار را بر حریف کردی تنگ

ای بسا کس که لاف مردی زد

دم ز آیین رهنوردی زد

همچو آن زن به این و آن شد بند

خویش را زیر حکم دیو افکند

زیر فرمان دیو شد ساکن

شد فضیحت ازان سکون لیکن

غفلتش بست دیده ادراک

که ندارد ازان فصیحت باک

روز آخر که مرگ مردم خوار

کند از خواب غفلتش بیدار

شود از کار و بار خویش آگاه

که بر او مکر دیو چون زده راه

یادش آید که در جوار خدای

بارها زد به جرم و عصیان رای

فعل های قبیح ازو صادر

گشت و حق بود حاضر و ناظر

یادش آید که در فلان ساعت

دیو چون زد بر او ره طاعت

رخ ز فرمان گذاری حق تافت

سوی کید و فریب دیو شتافت

هر چه در شصت سال یا هفتاد

کرد از شر و خیر پیش افتاد

یک به یک پیش چشم او دارند

آشکارا به روی او آرند

بگذارند ز گنبد والا

بانگ یا حسرتا و واویلا

ادامه‌ی دفتر اول

  1. بخش ۱۵۲ - تنبیه للغافلین و ایقاظ للنائمینای به مهد بدن چو طفل صغیر
  2. بخش ۱۵۳ - قصه روستایی که درازگوش پیر لنگ پشت ریش به بازار خر فروشان برد، دلال فریاد برداشت که کی می خرد خری جوان روان تندرست، روستایی چون آن بشنید باور داشت و از فروختن درازگوش پشیمان شدپاسخش داد کای سلیم القلب
  3. بخش ۱۵۴ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم احثواالتراب فی وجوه المداحین: کذا فی صحیح المسلم رحمة الله علیه و فیه ایضا مدح رجل عند النبی صلی الله علیه و سلم. قال صلی الله علیه و سلم: ویحک قطعت عنق صاحبکگوش بر مدح مدح گو کم نه
  4. بخش ۱۵۵ - هشام بن عبدالملک در طواف کعبه بود هر چند خواست که حجرالاسود را استلام کند به واسطه ازدحام طایفان میسرش نشد به جانبی بنشست و مردم را نظاره می کرد. ناگاه حضرت امام زین العابدین علی بن الحسین بن علی رضی الله عنهم حاضر شد و به طواف خانه اشتغال نمود پور عبدالملک به نام هشام
  5. بخش ۱۵۶ - تمام شدن انشاء قصیده فرزدق در مدح امام زین العابدین رضی الله عنه و غضب کردن هشام بر فرزدق و حبس کردن ویچون هشام آن قصیده غرا
  6. بخش ۱۵۷ - خبر یافتن زین العابدین از مدیح فرزدق و دوازده هزار درم فرستادن برای وی و گفتن فرزدق که من اشعار بسیار گفته بودم و مدایح دروغ آورده این ابیات بهر کفارت بعضی از آنها گفتم برای خدای عز و جل و دوستی فرزندان رسول الله صلی الله علیه و سلمقصه مدح بوفراس رشید
  7. بخش ۱۵۸ - در بیان آنکه مدح اهل بیت رسول صلی الله علیه و علی آله و سلم در حقیقت مدح مادح است به محبت و مناسبت با ایشانمادح اهل بیت در معنی
  8. بخش ۱۵۹ - در مذمت آنان که صحابه کرام را رضی الله عنهم مذمت می کنند و بیان آنکه مذمت جاهل در حقیقت محمدت است و محمدت او مذمتهر که را رفض خلق شد خلق است
همه‌ی دفتر اول ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.