پرش به محتوای اصلی
جمال‌الدین عبدالرزاق

قصاید

شمارهٔ ۹۱ - در مدیح قوام الدین

ای یافته از قدر بر افلاک تقدم

وی کرده گه حکم بر اجرام تحکم

مخدوم جهان صدر قوام الدین کاینچرخ

گفته است که مأمور توأم فأمرو احکم

رای تو منزه بود از ننگ تردد

جود تو مسلم بود از مطل و تلعثم

فخر آورد از روی شرف بر سر گردون

خاکی که بر او مرکب خاص تو نهدسم

خون درجگر آهوی چین مشک شود زانک

کرد اوز نسیم دم خلق تو تنسم

پیش دلت ار موج زند بحر بجنبش

هم موج قفایش زند از دست تلاطم

چون دست گهر بار تو کی باشد هرگز

ورچند ز گوهر بود انباشته قلزم

هرگز جگر تشنه کجا سیر کند خاک

ورچه عوض آب بود وقت تیمم

کانست در ایام تو مظلوم ولیکن

در عهد تو معهود نبودست تظلم

پروین بنمودست باعدای تو دندان

تا در رخ احباب تو کردست تبسم

ای قدر تو افزون شده از دایره چرخ

وی جاه تو بیرون شده از حد توهم

هم کرده گنه را کرم و عفو توپی کور

هم کرده ستم را اثر عدل تو ره گم

اندیشه مدیح تو نهان کرده گه نظم

از بسکه معانی کند آنجای تراکم

گر محترق و راجع و منحوس نبودی

چون رای تو بودی بدرخشیدن انجم

ممدوح نباشد چو تو کز مدح تو مارا

تحسین دمادم بود احسان دمادم

صدرا بگرم گرچه صداعست ولیکن

بشنو سخن بنده و فرمای تجشم

آنم که گه مدح تو چون موی شکافم

سرگشته شود عقل از ادراک و تفهم

خوندل من میخورد اینچرخ وزینروی

در خوندل خویش همی جوشم چون خم

محروم چنانم که ز حرمان بغایت

بر حال من اعدای مراهست ترحم

من چونسمت خدمت صدری چو تو دارم

بر من چه کند چرخ سراسیمه تهاجم

من صبحم و در مدح تو جز صدق نگویم

این یافه درایان را کذبست تکلم

اینان همه صبحند ولیکن همه کاذب

بر من همه زین یافته باشند تقدم

شد تیزی خاطر سبب سوختن من

شد نرمی قاقم سبب کشتن قاقم

آهوی من آنست که بر دو نان از حرص

چون سگ بنجنبانم صدبار سر و دم

من مدح چرا گویم از بهر دو من نان

آنرا که سمن باز نداند ز تورم

بر من نکند هیچ اثر نکبت ایام

چونانکه خدررا نرسد رنج تألم

فضلم عوض رزق من آمد مگر از چرخ

چون نیش که آمد عوض دیده کژدم

شاید که بدین شهر کند چرخ تفاخر

شاید که بدین مدح کند عقل ترنم

تا شعشعشۀ نور توان جست ز خورشید

تا خاصیت نطق توان یافت ز مردم

پایاد وجود تو که آنمعنی جودست

از تو همه تسلیم و ز زوار تسلم

خصمت ز فلک کوفته و پشت خمیده

بدریده شکم پوست ز سر کنده چو گندم

اعدای تو از نکبت ایام بحالی

کش مرگ فجی باشد از انواع تنعم

فی العز و فی الدوله ماشئت تعش عش

فی القدرة و النصرة ماشئت تدم دم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۹۳ - در مدیحمنم که جز بمدیح تو هیچ دم نزنم
  2. شمارهٔ ۹۴ - در شکایتاندیشه دل دراز می‌بینم
  3. شمارهٔ ۹۵ - در مدح اقضی القضاة رکن الدین صاعدای طلعت میمون تو سر چشمه اجرام
  4. شمارهٔ ۹۶ - درمدح امام زین الدین تاج الاسلامزهی تو حاکم عدل و جهان ترا محکوم
  5. شمارهٔ ۹۷ - قطعهمن ز جمع شاعران باری کیم
  6. شمارهٔ ۹۸ - در شکایت از روزگارمنم آنکس که عقل را جانم
  7. شمارهٔ ۹۹ - درمدح امام اجل معین الدینای دو یت و مسند تو دین و دولت را نظام
  8. شمارهٔ ۱۰۰ - در مرثیه امام سعید جمال الدین محمودچه شد که عالم معنی خراب می‌بینم
همه‌ی قصاید ←

درباره‌ی جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی شاعر سدهٔ ششم هجری بود (درگذشته به سال ۵۸۸ هجری قمری). او از بنیانگذاران سبک عراقی به شمار می‌رود. فرزند وی کمال‌الدین اسماعیل نیز از شاعران بزرگ ایران زمین است. وی در اصفهان زاده شد اما به آذربایجان نیز سفر کرد و گویا در نقاشی نیز دست داشته و با خاقانی شروانی و انوری و ظهیر فاریاب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.