پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۸۳۹

به جان آمد دل من از جفایش

خدا را با که گویم ماجرایش

من آن دستانهای او چه گویم

چه‌ها دیدم من از جور جفایش

به خاطر هجر جانم را خراشید

گلی کی چیدم از باغ رضایش

دلم با عشق او خو کرد عمری

کنون از هجر می‌باید جزایش

دلا دانی که شاهی کامکاری

چه غم باشد ز احوال گدایش

مسلمانان به غم مسکین دل من

چه جوری می‌کشد دایم برایش

به کنج عافیت ننشست باری

هرآن کاو بد کند بیند سزایش

چو سرو ار بگذرد روزی به سویم

کنم در چشمه‌های چشم جایش

خبر دارد نگار بی وفایم

که از جان شد جهانی مبتلایش

اگر در کلبه احزانم آید

کنم جان را نثار خاک پایش

نثار گل برافشان بر سر ای دل

که چندانی نمی‌باشد بقایش

رسیدش جان به لب رنجور عشقت

چه باشد گر کنی از لب دوایش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۴۱گر به جانی می‌فروشد وصل خویش
  2. شمارهٔ ۸۴۲تو جوری می‌کنی بر من ز حد بیش
  3. شمارهٔ ۸۴۳نگارینا مکن بر من ستم بیش
  4. شمارهٔ ۸۴۴آسوده نیست خاطرم از روزگار خویش
  5. شمارهٔ ۸۴۵دادم به دستت مسکین دل ریش
  6. شمارهٔ ۸۴۶نکهت عنبرست یا بویش
  7. شمارهٔ ۸۴۷ای به رخت نیاز من از حد و اندازه بیش
  8. شمارهٔ ۸۴۸به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.