پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

جاویدنامه

بخش ۳۱ - فرو رفتن بدریای زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را

پیر روم آن صاحب «ذکر جمیل»

ضرب او را سطوت ضرب خلیل

این غزل در عالم مستی سرود

هر خدای کهنه آمد در سجود

غزل

«باز بر رفته و آینده نظر باید کرد

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد

عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویش

عاشقی راحله از شام و سحر باید کرد

پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست

از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد

تو اگر ترک جهان کرده سر او داری

پس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد

گفتمش در دل من لات و منات است بسی

گفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد»

باز با من گفت «بر خیز ای پسر

جز بدامانم میاویز ای پسر

آن کهستان آن جبال بی کلیم

آنکه از برف است چون انبار سیم

در پس او قلزم الماس گون

آشکارا تر درونش از برون

نی بموج و نی به سیل او را خلل

در مزاج او سکون لم یزل

این مقام سر کشان زور مست

منکران غایب و حاضر پرست

آن یکی از شرق و آن دیگر ز غرب

هر دو با مردان حق در حرب و ضرب

آن یکی بر گردنش چوب کلیم

وان دگر از تیغ درویشی دو نیم

هر دو فرعون این صغیر و آن کبیر

هر دو در آغوش دریا تشنه میر

هر کسی با تلخی مرگ آشناست

مرگ جباران ز آیات خداست

درپی من پا بنه از کس مترس

دست در دستم بده از کس مترس

سینهٔ دریا چو موسی بر درم

من ترا اندر ضمیر او برم»

بحر بر ما سینهٔ خود را گشود

یا هوا بود و چو آبی وانمود

قعر او یک وادی بیرنگ و بو

وادی تاریکی او تو به تو

پیر رومی سورهٔ طه سرود

زیر دریا ماهتاب آمد فرود

کوههای شسته و عریان و سرد

اندر آن سر گشته و حیران دو مرد

سوی رومی یک نظر نگریستند

باز سوی یکدگر نگریستند

گفت فرعون این سحر این جوی نور

از کجا این صبح و این نور و ظهور

رومی

هر چه پنهان است ازو پیداستی

اصل این نور از یدبیضاستی

فرعون

آه نقد عقل و دین در باختم

دیدم و این نور را نشناختم

ای جهانداران سوی من بنگرید

ای زیانکاران سوی من بنگرید

وای قومی از هوس گردیده کور

می برد لعل و گهر از خاک گور

پیکری کو در عجایب خانه ایست

بر لب خاموش او افسانه ایست

از ملوکیت خبرها می دهد

کور چشمان را نظرها می دهد

چیست تقدیر ملوکیت ، شقاق

محکمی جستن ز تدبیر نفاق

از بد آموزی زبون تقدیر ملک

باطل و آشفته تر تدبیر ملک

باز اگر بینم کلیم الله را

خواهم از وی یک دل آگاه را

رومی

حاکمی بی نور جان خام است خام

بی یدبیضا ملوکیت حرام

حاکمی از ضعف محکومان قویست

بیخش از حرمان محرومان قویست

تاج از باج است و از تسلیم باج

مرد اگر سنگ است میگردد زجاج

فوج و زندان و سلاسل رهزنی است

اوست حاکم کز چنین سامان غنی است

ذوالخرطوم

مقصد قوم فرنگ آمد بلند

از پی لعل و گهر گوری نکند

سر گذشت مصر و فرعون و کلیم

می توان دیدن ز آثار قدیم

علم و حکمت کشف اسرار است و بس

حکمت بی جستجو خوار است و بس

فرعون

قبر ما را علم و حکمت بر گشود

لیکن اندر تربت مهدی چه بود

ادامه‌ی جاویدنامه

  1. بخش ۳۳ - فلک مریخ اهل مریخچشم را یک لحظه بستم اندر آب
  2. بخش ۳۴ - برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاهپیر مردی ریش او مانند برف
  3. بخش ۳۵ - گردش در شهر مرغدینمرغدین و آن عمارات بلند
  4. بخش ۳۶ - احوال دوشیزهٔ مریخ که دعوی رسالت کردهدر گذشتیم از هزاران کوی و کاخ
  5. بخش ۳۷ - تذکیر نبیهٔ مریخای زنان ای مادران ای خواهران
  6. بخش ۳۸ - فلک مشتری ارواح جلیلهٔ حلاج و غالب و قرة العین طاهره که به نشیمن بهشتی نگرویدند و به گردش جاودان گراییدندمن فدای این دل دیوانه‌ای
  7. بخش ۳۹ - نوای حلاجز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
  8. بخش ۴۰ - نوای غالب«بیا که قاعدهٔ آسمان بگردانیم
همه‌ی جاویدنامه ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.