پرش به محتوای اصلی
حافظ حافظ

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۱

دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمی‌ارزد

به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمی‌گیرند

زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رُخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمی‌ارزد؟

شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است

کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غمِ دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر

که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۳سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۵اگر روم ز پِی‌اش فتنه‌ها برانگیزد
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۶به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۷هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۸من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۹نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۰خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
همه‌ی غزلیات ←

حافظ درباره‌ی حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسان‌الغیب» غزل‌سرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوق‌العادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمس‌الدین) و خاستگاه وی و سال‌های عمر او اختلاف نظر وجود دارد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.