پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۹۲

سر راهش افتادم از ناتوانی

وزین ضعف کردم بسی کامرانی

کسی کاو به دل ناوکش خورد گفتا

که شوخی ندیدم بدین شخ کمانی

ز چشمی است چشم امیدم که هرگز

به کس ننگرد از ره سرگرانی

زبان از شکایت بر دوست بستم

ز بس یافتم لذت بی‌زبانی

نشان خواهی از وی، ز خود بی‌نشان شو

که من زو نشان جستم از بی‌نشانی

کسی داند احوال پیران عشقش

که پیرانه سر کرده باشد جوانی

به هجران مرا سهل شد دادن جان

که سخت است دوری ز یاران جانی

دریغا که از ماه رویان ندیدم

به جز بی وفایی و نامهربانی

شنیدن توان نغمهٔ ارغنون را

چو ساقی دهد بادهٔ ارغوانی

من و زخم کاری، تو و دل شکاری

من و جان سپاری، تو و جان ستانی

تو و عشوه کردن، من و دل سپردن

تو و جان گرفتن، من و جان فشانی

بکش خنجر کین به جان فروغی

به طوری که خواهی، به طرزی که دانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۹۴گرچه آن زلف سیه را تو نمی‌لرزانی
  2. غزل شمارهٔ ۴۹۵عشق و کمین گشادنی، ما و ز جان بریدنی
  3. غزل شمارهٔ ۴۹۶بس که فرخ رخ و شکر لب و شیرین دهنی
  4. غزل شمارهٔ ۴۹۷خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
  5. غزل شمارهٔ ۴۹۸در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی
  6. غزل شمارهٔ ۴۹۹گر جلوه‌گر به عرصهٔ محشر گذر کنی
  7. غزل شمارهٔ ۵۰۰چون به رخ چین سر زلف چلیپا فکنی
  8. غزل شمارهٔ ۵۰۱گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنی
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.