پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۹

در پا مریز حلقهٔ زلف بلند خویش

ترسم خدا نکرده شوی پای‌بند خویش

منت خدای را که به تسخیر ملک دل

حاجت بدان نشد که بتازی سمند خویش

حیف است بر لب تو رساند لبی رقیب

کالوده مگس نتوان کرد قند خویش

یا از شکنج طره کمندی به ره منه

یا رحمتی به آهوی سر در کمند خویش

با ناله در غم تو ز بس خو گرفته‌ام

آسوده‌ام به نالهٔ ناسودمند خویش

مشکل شده‌ست کار من از عشق روی تو

لیکن چه چاره با دل مشکل‌پسند خویش

خون می‌چکد ز غنچه به کارش اگر کنی

شیرین تبسمی ز لب نوش‌خند خویش

شوق سپند خال تو کرد آن چه با دلم

مجمر نکرده ز آتش خود با سپند خویش

ای شه سوار حسن فروغی اسیر تست

غافل مشو ز خاک گرفتار بند خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۱کمتر فکن به چاه زنخدان نگاه خویش
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۲رنج بیهوده مکش، گه به حرم گاه به دیر
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۳چندین هزار صید فتد از قفای تو
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۴آن را که اول از همه خواندی به سوی خویش
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۵شبان تیره به سر وقت چشم جادویش
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۶بس که بنشسته تا پر بر تنم پیکان عشق
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۷خاک سر راهت شدم ای لعبت چالاک
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۸تا شکن زلف توست سلسله جنبان دل
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.