پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۷

دل سپردم به نگه کردن چشم سیهش

ترسم آن مست سیه کار ندارد نگهش

بخت اگر دست دهد دست من و دامن او

چرخ اگر روی کند روی من و خاک رهش

چشم امید بپوشان ز غبار خط او

کز دویدن نرسیدیم به گرد سپهش

کس شبیهش نشناسیم اگر چه همه عمر

روز ما شب شده از طره هم چون شبهش

کاش در پرده شب و روز نپوشی رویت

تا ننازد فلک سفله به خورشید و مهش

سرو گیرم که به بالای تو ماند لیکن

کو به کف جام و به بر جامه و بر سر کلهش

حاجت من ز زنخدان تو دایم این است

که نجاتی ندهد یوسف دل را ز چهش

دل من خستهٔ مژگان سیه‌چشمان شد

آه اگر چشم بپوشند ز حال سیهش

عشق آن شمع چو پروانه فروغی را سوخت

تا کند پاک ز آرایش چندین گنهش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۹در پا مریز حلقهٔ زلف بلند خویش
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۰در راه عشق من نگذشتم ز کام خویش
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۱کمتر فکن به چاه زنخدان نگاه خویش
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۲رنج بیهوده مکش، گه به حرم گاه به دیر
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۳چندین هزار صید فتد از قفای تو
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۴آن را که اول از همه خواندی به سوی خویش
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۵شبان تیره به سر وقت چشم جادویش
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۶بس که بنشسته تا پر بر تنم پیکان عشق
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.