پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۰

چندی از صومعه در دیر مغان باید رفت

قدمی چند پی مغبچگان باید رفت

نقد جان را به سر کوی بتان باید داد

پاک شو پاک که در عالم جان باید رفت

عیش کن عیش که دوران بقا چیزی نیست

باده خور باده که در خواب گران باید رفت

می ز مینا به قدح ریز و ز عشرت مگذر

که به حسرت ز جهان گذران باید رفت

مژه و ابروی او دیدم و با دل گفتم

که به جان از پی آن تیر و کمان باید رفت

جوی خون از مژه‌ام کرده روان دل یعنی

که به جولانگه آن سرو روان باید رفت

از غم روی تو بی صبر و سکون باید رفت

وز سر کوی تو بی نام و نشان باید رفت

گر به حسرت ندهم جان گرامی چه کنم

کز سر راه تو حسرت نگران باید رفت

خط سبز از رخ زیبای تو سر زد افسوس

که از این باغ به صد آه و فغان باید رفت

حسرتم سوخت زمانی که فروغی می‌گفت

کز درت با مژهٔ اشک فشان باید رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۲یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۳کی دل از حلقهٔ آن زلف دو تا خواهد رفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۴هر جا سخنی از آن دهان رفت
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۵روز مردن سویم از رحمت نگاهی کرد و رفت
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۶رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۷امروز ندارم غم فردای قیامت
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۸هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمت
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۹ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانت
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.