پرش به محتوای اصلی
الهامی کرمانشاهی الهامی کرمانشاهی

خیابان اول

بخش ۴۴ - جستجو نمودن معقل غلام ابن زیاد از جناب مسلم و پیدا کردن اورا

چو یکچند بگذشت وزان نامور

بجست و نیامد به دشمن خبر

پرستنده ای داشت پور زیاد

که بدنام او معقل پر فساد

یکی روز خواندش برخویش وگفت

تو را رازی از من بباید شنفت

ز کردار مسلم به خشم اندرم

به دل کینه ها باشد ازوی درم

ندانم درین مرز مهمان کیست

کجا جای دارد به ایوان کیست

بهر جا همی کن ازوجستجوی

مگر بازیابی نشانی ازوی

نهفت ازتو گر روی آن نامدار

ابا دوستدارانش شو دوستدار

بدان ها شد و آمد آغاز کن

چو بستاخ گشتی سخن سازکن

بگو باشدم بدره های درم

که خواهم به مسلم نهان بسپرم

که تا سازدش کرد پیروز جنگ

بهای سلیح دلیران جنگ

به مهر خداوند تیغ دوسر

ندارم دریغ از سرو جان و زر

چو بینند این مهربانی ز تو

درم دادن و جانفشانی زتو

شوند ازدل و جان تو را خواستار

گمانشان که هستی تو هم دوستدار

تو را نیز در نزد مسلم برند

همه نیکویی های تو بشمرند

چوآگاه گشتی ز بنگاه او ی

بدانستی اندیشه و راه اوی

ازآنجا سبک سوی من باز گرد

بگو آنچه دیدی زگفتار مرد

پس آنگاه فرمانده ی کج نهاد

به معقل زر و سیم بسیارداد

زدرگاه اوشد برون حیله گر

به افسون و نیرنگ بسته کمر

همی بود ازمسلم پاکرای

زهرکس پژوهنده درهر کجای

قضا را یکی روز آن گمرها

فتادش گذر بر پرستشگها

درآنجا یکی پیر فرزانه دید

که بودش دل شیر و دیدار شید

چه پیری خردمند و روشن ضمیر

ز یاران پیغمبر بی نظیر

که بد مسلمش نام و بس نامدار

پدر عوسجه مرد فرخ تبار

چنین دید معقل که آن سرفراز

نماز آورد بر در بی نیاز

ودیگر زکوفی سران چند تن

بدینگونه رانند با هم سخن

که این مرد با مسلم نامدار

بود ازدل و جان همی دوستدار

چو ازکوفیان بدگهر این شنید

زشادی دل اندر برش درطپید

به خود گفت بیخ امیدم برست

مرا کار ازین پیر آید درست

بر پیر رفت و دو زانو نشست

بپیچد دامان اورا به دست

به زاری مرآن دیو پر رنگ و ریو

بمویید و برداشت ازدل غریو

بگفتا که ای پیر فرخنده نام

یکی حق پرستم من از اهل شام

ندانم پس ازسید المرسلین

به غیر ازعلی پیشوایی به دین

یکی ازکهین دوستانش منم

که با دشمنانش مهین دشمنم

شنیدم کنون مسلم پاکرای

به فرمان فرزند شیر خدای

درین شهر بیعت ستاند همی

که بردشمنان تیغ راند همی

به پابوس اویم بود بس نیاز

گمانم که هستی تواش اهل راز

بسی بدره ها دارم ازسیم و زر

بگو گر توداری زمسلم خبر

که بهر بهای سلیح نبرد

سپارم به یکجا بدان راد مرد

چو بشنید روشن ضمیر آن سخن

ندانست دستان آن پر زفن

بدادش به دادار سوگند سخت

که پنهان کند راز از شور بخت

بسی راند سوگند او بر زبان

که آن راز دارد ز دشمن نهان

چو پیمان ستوار ازبد نژاد

ستد مژده ی کامکاریش داد

سپس آن سخن ها که از وی شنفت

برفت و یکایک به مسلم بگفت

وزان عهد کز وی گرفت استوار

زسوگند سختش به پروردگار

پس آنگه به فرمان آن بی عدیل

شد او را به بنگاه هانی دلیل

فسونگر چو دیدار مطلوب دید

غریوان و نالان ب ه سویش دوید

بزد بوسه بردست و پا و سرش

بغلطید بر خاک ره در برش

ز روی فسون گریه آغاز کرد

سخن های پیشین همه ساز کرد

مرآن سیم و زرها که همراه داشت

برمسلم نیک منظر گذاشت

سخن ها زهر درکه می رفت یافت

دمان سوی فرمانده ی خود شتافت

درآن روز چند آنچه بشنیده بود

به فرمانگذار بد اختر سرود

چو بشنید آن راز را بد نهاد

برافروخت چون آتش از تندباد

هیونی فرستاد زی هانیا

که دارم یکی راز پنهانیا

ادامه‌ی خیابان اول

  1. بخش ۴۶ - گرفتن بنی مذجح گردد دارالاماره و پراکنده شدن ایشان به گفتار شریح قاضی کوفهبه مذحج نژادان رسید آگهی
  2. بخش ۴۷ - انجمن شدن یاران جناب مسلمبرفت و بیامد فرستاده زود
  3. بخش ۴۸ - پنان گرفتن جناب مسلم به خانه ی طوعهچو شد تیغ خورشید زرین حسام
  4. بخش ۴۹ - آگاهی یافتن بلال پسر طوعه ازحال جناب مسلم و خبر دادن به ابن زیادمرآن نیک زن را یکی پور بود
  5. بخش ۵۰ - آگاه شدن جناب مسلم از آمدن دشمن و سلاح نبرد پوشیدناز آن تنگ کاشانه بر پای خاست
  6. بخش ۵۱ - بیرون آمدن جناب مسلم از خانه ی طوعه و حمله کردنش بر سپاه مخالفبرآهیخت برنده تیغ ازنیام
  7. بخش ۵۲ - تنگ شدن کار بر محمد بن اشعث و کمک خواستنش از ابن زیادفرستاد وزان تیره دل یار خواست
  8. بخش ۵۳ - مدد فرستادن ابن زیاد بد بنیاد بار دیگر برای محمد ابن اشعث کندیچو آمد به بدخواه این آگهی
همه‌ی خیابان اول ←

الهامی کرمانشاهی درباره‌ی الهامی کرمانشاهی

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.