پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۶۵

ﮔﻔﺘﻢ ای آدﻣﻰ در ﻫﺮ رﻳﺰﻩ ﺷﻬﻮت ﺗﻮ دﻳﻮی ﭼﻨﮕﺎل در زدﻩ اﺳﺖ و ﺑه ﺒﻮی آن ﻣﺮاد در ﺗﻮ ﻣﻰ آﻳﻨﺪ، ﭼﻨﺎﻧکه ﻣﻮرﭼﻪ ﺑﺎ داﻧﻪ ﭼﻨﮕﺎل ﺳﺨﺖ ﻛﺮدﻩ ﺑﺎﺷﺪ، اﻧﺪروﻧﺖ از دﻳﻮان همچون ﻣﻮرﭼﻪﺧﺎﻧﻪ از آن ﺷﺪﻩ اﺳﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ دو در را ﻛﻪ ﮔﻠﻮ و ﺷﻬﻮت اﺳﺖ درﺑﻨﺪ ﺗﺎ درﻧﻴﺎﻳﻨﺪ، و اﮔﺮ ﺗﻮ درِ آن را ﺑﺴﱴ و ﻫﻨﻮز اﻧﺪﻛﻰ ﻣﻰآﻳﻨﺪ و وﺳﻮﺳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ از آن اﺴﺖ ﻛﻪ اﻧﺪﻛﻰ ﻣﺮاد ﻫﻨﻮز ﺑﺎقی‌ﺴﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﺸﻪ را از ﻧﺎن تهی ﻛﻦ ﺗﺎ از ﻧﻮر ﭘﺮ ﻛنی، ﺗﻮ از ﻧﺎن تهی ﻛﺮدی و ﻟﻜﻦ ﻧﻘﺶ ﺳﻮدا ﭘﺮﻛﺮدی و ﺧﻮن و ریم مردمان پر کردی. از ﻧﺎﻧﺖ از آن تهی ﻛﺮدﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺪانیﻛﻪ از آن دﮔﺮﻫﺎ ﺑﻄﺮﻳﻖ اولی اﺳﺖ تهی ﺷﺪن. «اﻟﻌﺎﻗﻞ ﻳﻜﻔﻴﻪ اﻻﺷﺎرة»، ﻣﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺧﻄﺎب ﻛﺮدﻩایم ﻧﻪ ﺑﺎ غیر ﻋﺎﻗﻞ.

اﻛﻨﻮن ﻫﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ و ﻫﺮ ﺳﻮدایی ﻛﻪ ﻫﺴﺖ و ﻫﺮ ﭼﻴﺰی ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮ در اﻧﺪﻳﺸﻪ آﻣﺪ ﭼﻮن ﮔﻞ ﺧﺸﻚ ﺷﺪﻩ را ﻣﺎﻧﺪ و ﮔﻴﺎﻩ ﺧﺸﻚ و زرد ﮔﺸﺘﻪ را ﻣﺎﻧﺪ، و آﻧکه ﺑﺮون از اﻧﺪﻳﺸﻪ‌ی ﺗوﺴﺖ ﻫﻨﻮز ﻧﻮﻧﻮ ﺷﻜﻮﻓﻪ و ﺗﺎزﮔﻰ دارد و ﺳﺒﺰﻩ ﻧﻴﻚ ﺗﺎزﻩ از آن‌جا بیرون ﻣﻰآﻳﺪ، همچنان‌که ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎ و ﻛﻮک‌ها ﻛﻪ ﻧﻮ ﻣﻰرﺳﺪ اّوﻟﺶ را ﻣﻰﺧﻮرﻧﺪ و دﮔﺮﻫﺎ را رﻫﺎ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ، زﻳﺮا ﻛﻪ اّوﻟﺶ ﻟﻄﻔﻰ و ﻃﺒﻌﻰ دارﻧﺪ، و از اﻳﻦ ﻗِﺒَﻞ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ« الجوع ﻃﻌﺎم اﻟﻠّﻪ»، یعنی ﻛﻪ در ﻋﺮﺻﻪ‌ی ﻏﻴﺐ ﺳﺒﺰﻩ‌ی ﺣﻜﻤﺖ ﻣﻰروﻳﺪ و آﻫﻮی ﻃﺒﻌﺖ آن را ﻣﻰﭼﺮد. اﻛﻨﻮن ﻫﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻛﻪ ﭼﻬﺮﻩ نمود و ﺗﻮ آن را ﺧﻮردﻳﺶ، به اول و ﻫﻠﺖ در ﻋﺎلمی ﺳﺎدﮔﻰ آﺑﮕﻮن ﻣﻰﺑﺎش ﻛﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺮوﻳﻴﺪ و ﺑﺪان اﻧﺪﻳﺸﻪ ﺧﻮردی رﻫﺎش ﻛﻦ ﺗﺎ ﺑﺎز ﻧﻮ بیرون آﻳﺪ.

ﺳﺆال ﻛﺮد از ﻫﻮایی ﻛﻪ ﺳﭙﺲِ ﻣﺮگ ﺑﻮد. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻮن ﻗﺪم در ﻣﻌﺼﻴﺖ نهادﻩ ﺑﺪان که ﻗﺪم در ﺣﺪود وﻻﻳﺖ دوزخ نهاده در ﻃﺮﻓﻪ ﻫﻮایی، یعنی ﭼﻨﺎنکه ﺑﺎدی را سموم آﻓﺮﻳﻨﺪ و ﺑﺎدی را ﻫﻮای ﻋﻔﻦ آﻓﺮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺳﺮ و ﭘﻮﺳﺖ و ﮔﻮﺷﺖ ﻣﺮدم را زﻳﺎن رﺳﺎﻧﺪ، همچنان دم ﻏﻴﺒﺖ ﺗو ﺮا و ﻧﻔﺲ ﻓﺤﺶ ﺗو ﺮا سمومی و ﻫﻮای عفنی آﻓﺮﻳﻨﺪ ﺳﭙﺲِ ﻣﺮگ ﺗﺎ ﺗو ﺮا ﭘﺮﻳﺸﺎن دارد و از ﻧﻔﺲ ﺗﺴﺒﻴﺢ و ﻧﺼﻴﺤﺖ و ﺷﻬﺎدت و ﺻﺪق ﺗﻮ در ﻗﻮل آن را ﻫﻮای ﺧﻮﺷﻰآﻓﺮﻳﻨﺪ در ﺣﺪود وﻻﻳﺖ بهشت. اﻛﻨﻮن ﻳﻚ رﻛﻦ در اﺻﻞ آﻓﺮﻳﻨﺶ ﻫﻮا و ﺑﺎد راﺳﺖ و آب و ﺧﺎک راﺳﺖ و آﺗﺶ راﺳﺖ، و آﺗﺶ، آﺗﺶِ ﺻﻼﺑﺖ و ﻋﺪاوت اﺳﺖ ﺑﺎ اﻫﻞ ﻛﻔﺮ، و آب، آب رﻗّت اﺴﺖ و ﺷﻔﻘت اﺴﺖ ﺑﺮ اﻫﻞ اﺳﻼم، و ﺑﺎد، ﺑﺎد ﻧﺼﺎﻳﺢ و ﻋﺪل و ﺻﺪق اﺳﺖ، و ﺧﺎک، ﺧﺎک اﺟﺰای ﺻﺎﺑﺮ و حمول اﺳﺖ. و ﺗو ﺮا از اﻳن‌ها ﻗﺮﻳﻨﺎن آﻓﺮﻳﻨﻨﺪ وزﻫﻮای ﺧﻮش و آبهای روان آﻓﺮﻳﻨﻨﺪ در بهشت ﺗﺎ ﺑﺪانی ﻛﻪ ﻣﻘﺼﻮد اﻋﺘﻘﺎد و ﺗﻌﻈﻴﻢ اﺳﺖ و ﺑﻪ آﻧﭻ ﻣﺮاد اﻟﻠّﻪ ﺑﺎﺷﺪ اﻋﺘﻘﺎد را ﺑﻪآن داری. ﭘﺲ ﺗﺴﺒﻴﺢ و تهلیل و اﻋﺘﻘﺎد و ﺑﻨﺪﮔﻰ و زاری ﺑﺮ ﺣﻀﺮت اﻟﻠّﻪ ﺧﻮشﺗﺮ ﺑﻮد از همه ﭼﻴﺰﻫﺎی دﻳﮕﺮ.

اﻛﻨﻮن ﭼﻮ اﻟﻠّﻪ ﺗو ﺮا ﻣﻰ ﺑﻴﻨﺪ ﺧﻮد را ﭼﻮن ﻋﺮوﺳﺎن ﺑﻴﺎرای ﻛﻪ ﺧﺮﻳﺪار از وی ﻗﻮیﺗﺮ نخواهی یافتن. ﭼﺸﻢ را ﺑﻪ ﺳﺮﻣﻪ‌ی ﺷﺮم و اﻋﺘﺒﺎرﻣکحل ﻛﻦ و ﮔﻮش را ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻮارﻩ‌ی ﻫﻮش ﺑﻴﺎرای و دﺳﺖ را به کار ادب ﺑﺮﻧِﻪ و روی را ﺑﻪ ﺳﭙﻴﺪﻩ و ﻏﺎزﻩ‌ی ﻧﻴﺎز و اﺧﻼص ﺑﻴﺎرای و ﭘﺎی را به خلخال ﺧﺪﻣﺘﮕﺎری آراﺳﺘﻪ ﮔﺮدان و ﻓﺮق ﻣﻴﺎن ﺣﻖ و ﺑﺎﻃﻞ راﺳﺖ ﻛﻦ و خمار ﺗﻌّﻔﻒ و ﻣﻌﺠﺰ اﺳﺘﻌﺼﺎم ﺑﺮ ﺳﺮ اﻓﻜﻦ ﻛﻪ « اﻻوﻟﻴﺎء ﻋﺮاﺋﺲ اﻟﻠّﻪ»، ﺗﺎ اﻏﻴﺎران ﺑﺮآن وﻗوفی ﻧﻴﺎﺑﻨﺪ.

اﻛﻨﻮن ﻧﻴﻜﻮ و ﺑﺎﻓﻀﻞ آن ﻛﺲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺮدﻣﺎن ﻧﻴﻜﻮ و ﺑﺎ ﻓﻀﻠﺶ ﺑﻴﻨﻨﺪ ﻧﻪ آن ﻛﺴﻰ ﻛﻪ محتاجان وی‌اﻧﺪ، از آﻧکه ﺧﻮب ﺑﺎجمال ﺧﻮد را ﻧﺒﻴﻨﺪ و زشت زشتیِ ﺧﻮد را ﻧﺒﻴﻨﺪ، اّﻣﺎ ﻛﺴﻰ دﻳﮕﺮ ﺑﺒﻴﻨﺪ اﻳﺸﺎن را. اﮔﺮ ﻛﺴﻰ ﮔﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﺧﻠﻘﺎن ﻣﺘﻀﺎ ّداﻧﺪ در ﭘﺴﻨﺪ ﻧﻴﻚ و ﺑﺪ از آنکه اﺧﺘﻼف ﻃﺒﺎع اﺳﺖ، ﮔﻮﻳﻴﻢ آﺧﺮ ﻧﻴﻜوییِ ﺗﻮ در ﺣﻖ ﺗﻮ اﺻﻞ اﺳﺖ، ﺗﻮ ﭼﻨﺎن زی ﻛﻪ از ﺧﻮد ﻣﺰﻩ ﺑﻴابی.

ﻣﻦ از اﻟﻠّﻪ ﻫﻮش و ﺣﻴﺎت ﻋﺸﻘﻰ ﻣﻰﻃﻠﺒﻴﺪم و ﻧﻈﺮ محبت و ﺗﻔﻜﺮبه خیری ﻣﻰﻃﻠﺒﻴﺪم و ﻓﺮوﺳﻮی ادراک ﻣﻰﻧﮕﺮﻳﺴﺘﻢ و اﻣﻴﺪ ﻣﻰداﺷﺘﻢ ﻛﻪ آن ﺣﻴﺎت و آن حواس ﺧﺎﺻﻪ والهانه بخشدم. دﻳﺪم ﻛﻪ ﻫﺮ ﺣﻴﺎﺗﻰ را ﺣﻴﺎﺗﻰ دﻳﮕﺮ ﻣﺮﺟّﻮ اﺳﺖ و ﻫﺮ ﻋﺸﻘﻰ را ﻋﺸﻘﻰ دﻳﮕﺮ ﻣﻄﻤﻮع، وممکن اﺳﺖ ﻛﻪ اﻟﻠّﻪ دﻫﺪ ﻻ الی نهایه. و ﻫﺮ ﺟﺰو وﺟﻮدی ﭼﻮن ﭘﺸﻪ ﺧﻔﺘﻪاﻧﺪ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺣﻴﺎﺗﻰاﻧﺪ و ممکن اﺳﺖ ﻛﻪ همه را زﻧﺪﮔﻰ دﻫﺪ اﻟﻠّﻪ، ﭼﻨﺎﻧکه در و دﻳﻮار بهشت را دادﻩ اﺳﺖ. اﻛﻨﻮن ﻣﻦ از اﻟﻠّﻪ هماره ﻃﺎﻟﺐ آن ﺣﻴﺎت‌ها ﻣﻰﺑﺎﺷﻢ و آن ﻫﻮش و ادراﻛﺎت را ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻰﺑﺎﺷﻢ؛ و اﻟﻠّﻪ اﻋﻠﻢ.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۶۷« وَ اعْتَصِمُوا بحِبْلِ اللَّهِ جمَیعاً »
  2. فصل ۶۸«جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُوَنها»
  3. فصل ۶۹«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإْسْلام »
  4. فصل ۷۰«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تحُبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونیِ یُحبِبْکُمُ اللَّهُ»
  5. فصل ۷۱قال النّبیّ علیه السّلام: « کما تعیشون فکذلک تموتون فکذلک تحشرون»
  6. فصل ۷۲«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمْنِ الرَّحِیمِ» می‌خواندم، گفتم که به حرمت بسم اللّه و به نام و آوازه‌ی بسم اللّه اجزای عالم و ابعاض عالم ارزاق از اسباب می‌ستانند. چو اللّه خود را رحمن و رحیم می‌فرماید، از بهر آن می‌فرماید تا بسیار امیدها بدارید باسم اللّه. امّا ش
  7. فصل ۷۳«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنیَ إِنیِّ أَری فیِ الْمَنامِ أَنیِّ أَذْبحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری»
  8. فصل ۷۴«وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاء »
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.