پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۵۷

«و النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدان»

گفتم ای آدمی، چندین به دنیا مغرور مشو، که شمس و قمر به حساب می‌رود و فرمانبرداریِ چراغ و شمع از خود نبود، به فرمانروایی باشد. و النجم و الشجر و اشلغ شجر یعنی مطبخ شجر از خود آبادان نشود، و نجم در آسمان همچنان مدبّرست که شجر در زمین، اما تا نواشان ندهیم چیزی‌شان نباشد. این همه بیان کمال و قدرت از بهر آن است تا بدانی که فرق باشد میان نیکی و بدی و ناقص و کامل.

«وَ وَضَعَ الْمِیزان»

یعنی خویشتن را بر موزون کن، که تا موزون و ظریف نباشی به مقعد صدق راه نیابی. اگر از کار خیر مانده شوی در راه آخرت، زنهار بر لوحِ خمرِ معصیت مشغول مشو که آن ماندگی افکندن نیست، آن بر جای ماندن است. و نوم را از بهر آن ماندگی افکندن پدید آورد که راحَةَ لِاَبدانِکم، و این راحِ راحت را او می‌دهد که «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُورا »

اکنون ای یاَرکان، بدین حکمت‌های من که همچون دواخانه‌ای‌ست، خود را بشویید و خویشتن را مرهمی‌ می‌کنید و اخلاق خود را بدل می‌کنید تا سلامتی‌تان حاصل شود، و هم در خود می‌نگرید و گرد مصالح خود برمی‌آیید. چون نورِ نظر را اینجا در این عالم خرج کردید، در اللّه چگونه نگرید و عالم غیب را چگونه ببینید؟ امّا چو اللّه را بوده باشید، خود را بوده باشید و چون خود را باشید، هیچ چیز را نبوده باشید. امّا اگر یکی فرع و یکی جزو را بوده باشی، دگرها را نبوده باشی از آنکه چو کلیّات و اصول را بوده باشی فروع را و اجزا را بوده باشی.

«إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی » مطلق است، یعنی بی‌ قیدی تواند که همین لحظه هزار چشمه‌ی شهوت در تو بگشاید و با هزار حورعین‌ات قرین گرداند. امّا تو دایم می‌گویی که ای اللّه! ماهرویان عمل کاهربایی دارند در دل ما، خداوندا دل ما را آهنگی بخش تا ربوده نشود. تن شوره گشته‌ی ما را از آب شور حرص به توفیق مجاهده طیّب گردان و زمینِ پی‌کوبِ دلِ ما را مزیّن به خضر طاعات گردان و بیضه‌های اعمال که نهاده‌ایم بر خاک تن، از آسیب چنگال گربه‌ی شهوت نگاهدار، تابه‌ی طبع ما را از صدمت سنگ سنگین‌دلان نگاهدار.

مؤمن به درِ مرگ چو آن عالم را ببیند، بتپد و بر خود زند، چنانکه مرغ از قفس درخت سبز را ببیند و در آرزوی آن پروبال بزند. امّا مؤمن را بیان آن بدهند تا در این جهان بازگوید آن عشق را و آن جمال را که می‌بیند و از او بر خود می‌پیچد، و آن دیدنِ او در آن حال همچون نفس صباست که بر سینه‌‌ی او وزان می‌شود تا اندوه‌ها را از وی بزداید ؛ و اللّه اعلم.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۵۹در وقت ذکر غفرانک و سبحانک می‌گفتم، دلم به کرداری و جان به نظام الملک رفت. اللّه الهام داد که اگر دل تو را به من یقین استی چرا جای دیگر روی؟ چرا همه امید و حاجات به من نداری و چرا ملک و هرچه می‌طلبیدی از من نطلبیدی و روی دلت چرا سوی من نیستی؟ باز سبحانک و
  2. فصل ۶۰«لوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَل »
  3. فصل ۶۱قال النّبی علیه السّلام: «القناعة کنز لا یفنی»
  4. فصل ۶۲سبحانک می‌گفتم، یعنی پاکی و دوری از عیب تو راست، از آن عیب که خلقان پندارند که تو قادر نیستی و عالم نیستی و متصرف ایشان نیستی و آنکه می‌گو یند این اجزا بیننده‌ی تو نیست که تو چگونه آن اجزا را هست می‌کنی و پست می‌کنی و بلند می‌کنی نمی‌بینند، و آنکه می‌گوین
  5. فصل ۶۳قال النّبیّ علیه السّلام: « ترک ذرّة ممّا نهی اللّه خیر من عبادة الثّقلین»
  6. فصل ۶۴«ثمُ أَماتَهُ فَأَقْبرَه»
  7. فصل ۶۵ﮔﻔﺘﻢ ای آدﻣﻰ در ﻫﺮ رﻳﺰﻩ ﺷﻬﻮت ﺗﻮ دﻳﻮی ﭼﻨﮕﺎل در زدﻩ اﺳﺖ و ﺑه ﺒﻮی آن ﻣﺮاد در ﺗﻮ ﻣﻰ آﻳﻨﺪ، ﭼﻨﺎﻧکه ﻣﻮرﭼﻪ ﺑﺎ داﻧﻪ ﭼﻨﮕﺎل ﺳﺨﺖ ﻛﺮدﻩ ﺑﺎﺷﺪ، اﻧﺪروﻧﺖ از دﻳﻮان همچون ﻣﻮرﭼﻪﺧﺎﻧﻪ از آن ﺷﺪﻩ اﺳﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ دو در را ﻛﻪ ﮔﻠﻮ و ﺷﻬﻮت اﺳﺖ درﺑﻨﺪ ﺗﺎ درﻧﻴﺎﻳﻨﺪ، و اﮔﺮ ﺗﻮ درِ آ
  8. فصل ۶۶أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإْسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.