پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۵۶

قال النّبیّ علیه السّلام: « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»

هرکه با نفس برآمد غزوِ ظاهر آسان بود بر وی، امّا اگر غزو ظاهر نکند مجاهده‌ی نفس آسان نبوَد. آدمی بچه‌پیچان عظیم است و سلامت نمی‌زید، چنگ به هر جایی در می‌زند. از آنکه از هوای عدم اینجا درافتاده است، نه اوّل می‌بیند و نه آخر می‌بیند، می‌ترسد که اگر چنگ در جایی نزند هلاک شود، همچون کفتار چنگ به خارِ سر دیوار در می‌زند و اِفکار می‌شود و افکاری‌اش همه از آن چنگ در زدن است به خار .

همه رنجت از آن است که ریای چند کس را معشوقه‌ی خود گردانیدی. هر مرادی و پیشنهادی تو را چون معشوقه و عروسی است، و هر ازین معشوقه‌ات را خویشاوندانند و تباری‌اند. باری عروسی بگزین که کرا کند جفای او شنودن. چون همه رنج تو از معشوقه گرفتن است که عاقبت از آن معشوقه خواهی بریدن و جدا شدن، اکنون چندین در عمارت او چه می‌کوشی. امّا اگر کسی چندان حریص حیات دنیا نباشد او را از این حیات بریدن چندان رنج نباشد، امّا آنکه نیک حریص حیات دنیا باشد به وهم آنکه او را خواهند بریدن از این حیات، او پیشین مرده باشد از وهم. امّا اگر معشوقه‌ی راستین دارد در مشاهده‌ی او اگر دست و پاش را ببرند و یا گردنش بزنند چندان رنجش ننماید، چنانکه آن زنان در مشاهده‌ی یوسف چون تن خود را از معشوقکی بگذاشتند و چهره‌ی او را به معشوقکی گرفتند از دست بریدن خود خبر نداشتند؛ باز چون معشوقِ چهره‌ی یوسف از پیش چشم ایشان غایب شد معشوقه‌ی تن خود را بازآمدند، آنگاه درد یافتند که «وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُن»، و همچنانکه سحره‌ی فرعون نیز. و رسول علیه السّلام از بهر تسلّیِ دل ایشان خود را در میان آورد که «رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»، نه چنانکه صفوف نفس را نزد او محلّی مانده باشد؛ و اللّه اعلم.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۵۸«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ »
  2. فصل ۵۹در وقت ذکر غفرانک و سبحانک می‌گفتم، دلم به کرداری و جان به نظام الملک رفت. اللّه الهام داد که اگر دل تو را به من یقین استی چرا جای دیگر روی؟ چرا همه امید و حاجات به من نداری و چرا ملک و هرچه می‌طلبیدی از من نطلبیدی و روی دلت چرا سوی من نیستی؟ باز سبحانک و
  3. فصل ۶۰«لوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَل »
  4. فصل ۶۱قال النّبی علیه السّلام: «القناعة کنز لا یفنی»
  5. فصل ۶۲سبحانک می‌گفتم، یعنی پاکی و دوری از عیب تو راست، از آن عیب که خلقان پندارند که تو قادر نیستی و عالم نیستی و متصرف ایشان نیستی و آنکه می‌گو یند این اجزا بیننده‌ی تو نیست که تو چگونه آن اجزا را هست می‌کنی و پست می‌کنی و بلند می‌کنی نمی‌بینند، و آنکه می‌گوین
  6. فصل ۶۳قال النّبیّ علیه السّلام: « ترک ذرّة ممّا نهی اللّه خیر من عبادة الثّقلین»
  7. فصل ۶۴«ثمُ أَماتَهُ فَأَقْبرَه»
  8. فصل ۶۵ﮔﻔﺘﻢ ای آدﻣﻰ در ﻫﺮ رﻳﺰﻩ ﺷﻬﻮت ﺗﻮ دﻳﻮی ﭼﻨﮕﺎل در زدﻩ اﺳﺖ و ﺑه ﺒﻮی آن ﻣﺮاد در ﺗﻮ ﻣﻰ آﻳﻨﺪ، ﭼﻨﺎﻧکه ﻣﻮرﭼﻪ ﺑﺎ داﻧﻪ ﭼﻨﮕﺎل ﺳﺨﺖ ﻛﺮدﻩ ﺑﺎﺷﺪ، اﻧﺪروﻧﺖ از دﻳﻮان همچون ﻣﻮرﭼﻪﺧﺎﻧﻪ از آن ﺷﺪﻩ اﺳﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ دو در را ﻛﻪ ﮔﻠﻮ و ﺷﻬﻮت اﺳﺖ درﺑﻨﺪ ﺗﺎ درﻧﻴﺎﻳﻨﺪ، و اﮔﺮ ﺗﻮ درِ آ
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.