پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۴۸

موفّق پرسید که رجب چه باشد؟ و یا رجب را اصِمّ چرا گفت؟

گفتم: رجب درخت گل صد برگ‌است، اما رجب به سر زبان تو چون ربابک کلکین* است که به دست بچگان‌ است. مردی دهقان چون دربند کشت و درود باشد، قدر زمین خوش را بداند. امّا مردی که در آن کار که کشت و درود است چیزی نداند، او را چه زمین شوره و چه زمین خوش!

مردی هواشناس باید تا فرق کند میان هواها و معتدل را از غیر معتدل جدا کند. بر لب دریا بار نظّارگیان نشسته باشند و غوّاصان سنگ و دُر برمی‌آرند؛ تفاوت به نزد ایشان سهل نماید. اما بازرگانانی که از دوردست آمده باشند آن تفاوت دُرها را می‌دانند و خوششان می‌آید. صدف که قطرهٔ آب می‌گیرد در آنجا خداوند حال آن آب را می‌گرداند تا دُر می‌شود. پرده‌گیانِ با جمال باید که آسیب آن دُر چون با گوش و بناگوش ایشان باشد قدر آن دُر بدانند و جمال خود را به قیمت کامله بفروشند. اکنون اصل آب هواست، چون آب را تنگ‌تر کنی هوا گردد، دلیل بر آنک چون آب را بجوشانی هوا گردد و به چشم ننماید، گویی که نیست شده. چون آبی را دُرمی‌گرداند و هوا می‌گرداند، اگر هوای نفس تسبیح تو را به طبع و رغبت بگیرد و حور عین کند و یا به دست فرشته بازدهد تا آن دُر ثمین حوران عین گردد چه عجب باشد؟

اکنون تعظیم کنید باری را در این ماه تا شما را شفیع باشد، چنانکه سوار بتازد گرد از سم اسب وی انگیخته شود و چون چادر در یکدیگر بافته شود، سوارِ عزمِ شفاعت چون بتازد از صحنِ سینه گَرد چون غبار هوا و باد برخیزد و در یکدیگر چون زنجیر دربافته شود و آن عبارت از شفاعت آید. و اگر این هوای رجب متسلسل شود به قوّت باد بر تقطیع خاص و شفاعت می‌کند بود آن چه عجب باشد؟

هرکسی را از بادهای هوا بر تقطیع خاص پرده داده‌اند تا عبارت او گردد و هریکی از عبارت یکدیگر را ندانند.

وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ و اگر چنگ کوژپشت فلک که تارهای هوای او در دامن زمین بسته است، اگر زخمه بادی برآن زند و او در آواز آید چه عجب؟ که در آن آوازنواخ‌ها و معنی‌ها باشد .

اکنون این ماه رجب را اصِمّ از بهر آن گفت که تو کر باشی در این ماه. یعنی درِ باغ درونت را باز منه تا میوه‌هات را غارت نکنند، و تا بادهای مشاغل خارها و خاشاک‌ها و خسک‌ها نیارد و بر زبر سبزهٔ خوشدلی تو و گلستان نفس تو نپاشد؛ تا هر گامی‌ که بنهی خسته نگردی. تو خود گل را و آب حیات را که بی‌خاشاک و خار است در خود نمی‌بینی، چون خاشاک را باد به روی آبِ حیات طیّبه افکند، بعد از آن از آن آب به جز خس به دست تو نیاید. زینهار تا بوستان نفس را نیک نگاهداری تا راحتِ آن به تو بماند. اگر کسی درآید و همچون زمستان پی‌کوب کند، تو را چه حاصل آید؟

اکنون تو اینچنین زمستانی را بر روی ربیع طبع خویش فروگذاشته، اثر خوشی آن را چگونه یابی؟ پس روزه‌دار که روزه جوی را پاک کردن است تا آب زلالِ رقّت در آنجا روان شود و سبزهٔ خلد برین را از وی مددی باشد،‌آخر آب را از زیر عرش به جهان می‌رسانند و این آب را از اینجا به زیر عرش می‌رسانند.

خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوِبهمْ

اما ختم بر دل چون ژنگ است بر روی آینه هرگاه که آیینه را به زیر خاک کردی لا جرم اللّه اثر زنگار و ختم بر آنجا پدید آرد و هرگاه صیقل بر آنجای نهی و صیقل زنی اللّه آن زنگار را از وی زائل گرداند.

تو آیینهٔ دل را که در وی صد هزار صورت صاحب‌جمالان آخرت می‌نماید به زیر خاک سوداهای خاکدان دنیا فروبردی، لاجرم سزای آن را زنگار طبع و ختم بر آنجا نهاد. هر کاری را اللّه سزایی و اثری درخور وی نهاده است، چون کاری کردی به سزای اثر آن رسیدی

و اللّه اعلم.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۵۰دلم کاهل‌گونه شده بود از غلبهٔ خواب. زود برخاستم، از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم، یعنی پردهٔ کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم.
  2. فصل ۵۱قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».
  3. فصل ۵۲با خود قرار می‌دادم که هرچه از جمادات و عرضیّات و نامیات به چشم و گوش و عقل من درآید، خود را به مملکت ایشان اندازم، که ملک ایشان عرصه‌‌ی گشاده‌تری دارد و احوال خوش‌تری دارد. از حیوانات نظرم به پوست آهو برافتاد؛ موی‌های او را چون سبزه خوشرنگ دیدم که بدان خ
  4. فصل ۵۳گفتم ای اللّه! چنانکه نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده باسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازاین جهان. همچنانکه در حسن صور خوبان این جهانی چشم دادی تا اینها را می‌بینم، همچنان چشم دلم رای به جمال خوبان آ
  5. فصل ۵۴قال النّبیّ علیه السّلام: «اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلّم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السّؤال ما استطعت».
  6. فصل ۵۵فخر رازی وزین کیشی و خورزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند، گفتم شما صد هزار دل‌های با راحت را و شکوفه‌ها و دولت‌ها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید، و چندین معجزات و براهین را مانده‌اید و به نزد دو سه خیال رفته‌اید. این چندین روشنایی آن مد
  7. فصل ۵۶قال النّبیّ علیه السّلام: « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»
  8. فصل ۵۷«و النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدان»
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.