پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۴۷

إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِینا

شما درهای غیب را بزنید تا ما گشاییم. آخر سنگ خارا را توانستیم شکافتن و آب خوش از وی پدید آوردیم و آتش از وی ظاهر کردیم. چون تو طالب باشی، دل سنگین تو را هم توانیم شکافتن و از وی آتش محبّت و آب راحت توانیم ظاهر کردن. آخر بنگر که خاک تیرهٔ پی‌کوب کرده را بشکافتیم و سبزهٔ جان‌فزا رویانیدیم و پیدا آوردیم. همچنان از زمین مجاهدهٔ تو هم توانیم گلستان آخرتی ظاهر کردن و پیدا آوردن. آخر بدین خوان کرمِ ما چه نقصان دیده که چنین نومیدشده.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو

این تدبیرهای آرزوها را از کتف‌های خود بیرون انداز و برو، و این بیخک‌های مرادها و پیشنهادها را از خود بتراش، و از هرچه می‌ترسی که بیاید آمده گیر و این شیشهٔ وجود را شکسته گیر. چو همچنین خواهد شدن، پس مشغول شدن به حضرت باری اولی بود.

سؤال کرد که کریم چون چیزی بدهد بازبستاند؟ نان داد بازستانَد، جان داد بازستانَد.

گفتم اگر پدر دُرُست‌های زر و سیم را بیارد و پیش دختر و پسر بریزد و گوید که این از آن شماست، و باز از پیش ایشان برگیرد تا به جایی نهد و ایشان بگریند که چرا از پیش ما برداشتی و باز بردی، پدر گوید از بهر آن برمی‌دارم تا روز جهاز و عروسی‌تان بباشد، اگر همین ساعت شما را بدهم به ناجایگاه خرج کنید و آن روز که بایستتان شود شرمزده و با تشویش بمانید. کرم این است که از پیش شما برگیرم، نه آنکه کار را به شما مهمل فروگذارم. و دیگر آنکه شما را در این حجره به مهمانی فروآورده‌ایم، چون یگانگی ورزیدیت به سرای خاص برم و در آنجایتان ساکن گردانم. اگر شما را دادیمی همه را تلف کردتانی و ربایندگان ربودندی و به غارت بردندی و به هوا و آفتاب سوخته شدندی و از سرما فرسوده گشتیدیتی. پس کرباس‌ها را دران عیبه پم‌دانه نهادیم و ابریشمین را در گنجینهٔ تخم پیله نهادیم تا اگر دزدان این را ببرند کلید آن گنجینه را بازنیابند که ببرند و آن قفل را نتوانند که بگشایند.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۴۹گفتم ای دوستان جمع باشید با خود تا عقل و روح دیگرتان پدید آید. نبینی چون اجزای تو پراکنده بود او را نه عقل بود و نه روحی بود و نه خوشی بود و نه راحتی بود؟ چون فراهم آمدند، اللّه به برکت جمعیّت مر ایشان را عقل داد و روح داد. نبینی که هرچه نیکانند در دنیا ی
  2. فصل ۵۰دلم کاهل‌گونه شده بود از غلبهٔ خواب. زود برخاستم، از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم، یعنی پردهٔ کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم.
  3. فصل ۵۱قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».
  4. فصل ۵۲با خود قرار می‌دادم که هرچه از جمادات و عرضیّات و نامیات به چشم و گوش و عقل من درآید، خود را به مملکت ایشان اندازم، که ملک ایشان عرصه‌‌ی گشاده‌تری دارد و احوال خوش‌تری دارد. از حیوانات نظرم به پوست آهو برافتاد؛ موی‌های او را چون سبزه خوشرنگ دیدم که بدان خ
  5. فصل ۵۳گفتم ای اللّه! چنانکه نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده باسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازاین جهان. همچنانکه در حسن صور خوبان این جهانی چشم دادی تا اینها را می‌بینم، همچنان چشم دلم رای به جمال خوبان آ
  6. فصل ۵۴قال النّبیّ علیه السّلام: «اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلّم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السّؤال ما استطعت».
  7. فصل ۵۵فخر رازی وزین کیشی و خورزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند، گفتم شما صد هزار دل‌های با راحت را و شکوفه‌ها و دولت‌ها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید، و چندین معجزات و براهین را مانده‌اید و به نزد دو سه خیال رفته‌اید. این چندین روشنایی آن مد
  8. فصل ۵۶قال النّبیّ علیه السّلام: « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.