پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۵۳

گفتم ای اللّه! چنانکه نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده باسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازاین جهان. همچنانکه در حسن صور خوبان این جهانی چشم دادی تا اینها را می‌بینم، همچنان چشم دلم رای به جمال خوبان آن جهانی گشاده کن تا منجذب شوم به خدمتت. چشمه‌های علم هر دو جهانی رای از عرصه‌های عدم تو گشاده می‌کنی ای اللّه. انبیا رای بر سر کدام چشمه‌سار در عرصه‌ی عدم فروآورده یا رب؛ مرا از آن چشمه آب بده. گفتم ثنا باید گفتن اللّه رای تا مرا این عطا به ارزانی دارد.

فاتحه را آغاز کردم « الحمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِین» . گفتم ای اللّه و ای پروردگار! تربیت هر دو جهانی را تو توانی کردن. تربیت چه باشد، که علم آن جهانی ر ا بمن تو کرامت کن .« الرَّحمن الرَّحیم » ای رحمن، شیر مهربانیِ این جهان را تو گشاده کرده تا دل نمی‌دهد که از سر این شیر مهر برخیزند. ای رحیم، همچنان شیر مهربانیِ آن جهانی را در سینه‌ام تو روان کن تا عاشق آن جای باشم. «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ. إِیَّاکَ نَعْبُدُ» ای مالک یوم الدّین، آرزویم هماره عبادت توست، و ایّاک نستعین، استعانت از تو می‌طلبم که بگشایی درِ نظرم ر ا به روح آن جهانی و به تو تا عاشق ضروری باشم نه عاشق به تکلّف. « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ» راه چشمه نما از چشمه‌سارهایی که در عدم است که راست به ملک آن جهانی می‌رساند. «صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» آن چشمه‌سار دانش که انبیا علیهم السلام در آن چشمه رفته‌اند و از آن نوشیده‌اند، مرا نیز هم از آن چشمه کرامت کن. امّا هرکسی در آن چشمه راه ندارد، چنانکه آن غلام را خواجه‌اش می‌گفت که بیرون آی از مسجد. غلام گفت مرا رها نمی‌کنند تا بیرون آیم. خواجه‌اش گفت که که رها نمی‌کند تا بیرون آیی؟ گفت آنکس که تو را رها نمی‌کند تا به عبادت به مسجد اندر آیی.

پس شما صواب را نمی‌دانید. چو شما خود را آکنده‌اید، صواب کجا راه یابد در شما؟ چشم را به خواب آکنده‌اید و سر را به سودای فاسد آکنده‌اید و شکم را به نان آکنده‌اید و دل را به حرص آکنده‌اید و تن را به کاهلی آکنده‌اید، ای بیچارگان، همه‌تان در ژنگار عصیان مانده‌اید چنانکه مرغان در دام مانند. اکنون جهد کنید تا هریک گره از پای یکدیگر بگشائید و رهایی یابید. آری از خاک برآمدیت باز در همین خاک می‌غلطید تا هم در این خاک بیارامید. این عزم را نیک تباه کرده‌اید. امّا بنگر اگر تو در این عالم خاک حرام می‌خوری در حریم اللّه، در حریم اللّه به دزدی می‌آیی تا از ملک او رزق بی‌فرمان او بدزدی، آخر ببین اگر کسی را بیاویزند و چوبش زنند گویند به درِ سرایش برید و یا به سرِ چهارسویش برید. آن چند گامی را مهلتش می‌دهند امّا هم می‌آویزند و هم می‌زنندش. آخر اللّه را مالک یوم الدین گوییم، تا نگویی حالی که حرام خوردم دهنم تلخ نشد و آتش در شکم نیفتاد. و اگر حلال می‌خوری چگونه است که به روزی حلال به فرمان اللّه می‌کوشی و هیچ کار به فرمان اللّه نمی‌کنی؟ چه پنداری که هرچه می‌کنی ضایع می‌شود؟ تو مشت گندم که می‌کاری چون سبز شود هیچ بیل بگیری و آن را زیر و زبر بکنی و به خاک بپوشانی و رها کنی تا ناچیز شود؟ نی نکنی. پس این خاک وجود تو را که برگ سبز عقل و تمیز و روح و دانش داد، چگونه بیل اجل بگیرد و زیر و رو کند و رها کند تا ضایع شود، این محال باشد. قوله تعالی « وَ مِنْ آیاتِهِ الجْوارِ فیِ الْبَحْرِ کَالأْعْلام » ؛ والله اعلم.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۵۵فخر رازی وزین کیشی و خورزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند، گفتم شما صد هزار دل‌های با راحت را و شکوفه‌ها و دولت‌ها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید، و چندین معجزات و براهین را مانده‌اید و به نزد دو سه خیال رفته‌اید. این چندین روشنایی آن مد
  2. فصل ۵۶قال النّبیّ علیه السّلام: « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»
  3. فصل ۵۷«و النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدان»
  4. فصل ۵۸«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ »
  5. فصل ۵۹در وقت ذکر غفرانک و سبحانک می‌گفتم، دلم به کرداری و جان به نظام الملک رفت. اللّه الهام داد که اگر دل تو را به من یقین استی چرا جای دیگر روی؟ چرا همه امید و حاجات به من نداری و چرا ملک و هرچه می‌طلبیدی از من نطلبیدی و روی دلت چرا سوی من نیستی؟ باز سبحانک و
  6. فصل ۶۰«لوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَل »
  7. فصل ۶۱قال النّبی علیه السّلام: «القناعة کنز لا یفنی»
  8. فصل ۶۲سبحانک می‌گفتم، یعنی پاکی و دوری از عیب تو راست، از آن عیب که خلقان پندارند که تو قادر نیستی و عالم نیستی و متصرف ایشان نیستی و آنکه می‌گو یند این اجزا بیننده‌ی تو نیست که تو چگونه آن اجزا را هست می‌کنی و پست می‌کنی و بلند می‌کنی نمی‌بینند، و آنکه می‌گوین
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.