پرش به محتوای اصلی
وطواط وطواط

قصاید

شمارهٔ ۱۰۱ - در مدح ملک اتسز

ای در مصاف رستم دستان روزگار

با باس تو هدر شده دستان روزگار

مقهور دستبرد تو اجرام آسمان

مجبور پای بند تو ارکان روزگار

پیش براق و هم تو هنگام کر و فر

تنگ آمده مسافت میدان روزگار

نقل عطیت تو شکسته بگاه وزن

درهم عمود و کفهٔ میزان روزگار

روی ولیت کعبهٔ تأیید ایزدی

چشم عدوت جعبهٔ پبکان روزگار

در قبهٔ جلال تو تحویل آفتاب

در عرصهٔ کمال تو جولان روزگار

اندک بر بنان تو بسیار مکرمت

پیدا بر بیان تو پنهان روزگار

سیارگان چرخ نهاده چو دایگان

در دولت مراد تو پستان روزگار

از نسج دولت تو خرامنده هر زمان

با گونه گون نوا تن عریان روزگار

در بارگاه حادثه از سفرهٔ عنا

حسرت خورد عدوی تو بر خوان روزگار

تیزست از خصال تو بازار محمدت

کندست با جلال تو دندان روزگار

اندر سداد سیرت و اندر جلال قدر

سلمان عالمی و سلیمان روزگار

گر روزگار سر بکشد از هوای تو

آن را شناس غایت خذلان روزگار

ای طالع تو رایت تمکین مشتری

وی طلعت تو آیت امکان روزگار

آن کس که در سفینهٔ اقبال تو نشست

شد ایمن از بلیت توفان روزگار

دور از تو مدتی من مسکین، نه از خرد

بودم بخوان حادثه مهمان روزگار

گاهی کشیده ضربت دندان مستخف

گاهی چشیده شربت زندان روزگار

اخوان من، که بود بر ایشان امید من

گشتند بر جفای من اخوان روزگار

دل تنگم از جنایت اجرام آسمان

رخ زردم از خیانت اعیان روزگار

با این همه چو من دگری پشت کی نهد

بر مسند کمال در ایوان روزگار

در صد هزار سال بتأثیر آفتاب

لعلی چون من نخیزد از کان روزگار

آثار من ستارهٔ گردون مفخرت

و اخبار من شکوفهٔ بستان روزگار

از فضل من فزوده عدد ذات اختران

وز نثر من گرفته مدد جان روزگار

با این همه فضیلت، از آنجا که راستیست

باشم دریغ در کف احزان روزگار

غبنی بود، اگر بکساد اندر اوفتد

این پربها متاع بد کان روزگار

آخر هم پس از مضرت و حرمان بی قیاس

آید بمن مبرت و احسان روزگار؟

روزی کند سپهر مفوض برای من

تدبیرحل و عقد بدیوان روزگار ؟

گردم بدان صفت که نباشد بشرق و غرب

بی یاد من مجالس اعیان روزگار

تا هست از شرایط سامان آدمی

تا هست بر طبایع بنیان روزگار

بادا بمهر همه میثاق آسمان

بادا بحکم تو همه پیمان روزگار

قسم عدوت محنت انواع حادثات

بخش ولیت نعمت الوان روزگار

این رفته در حدیقهٔ افضال ایزدی

و آن مانده در مفازهٔ حرمان روزگار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح اتسزای بتو رایت هدی منصور
  2. شمارهٔ ۱۰۴ - نیز در مدح ملک اتسز گویدجهان سرای غرورست، نی سرای سرور
  3. شمارهٔ ۱۰۵ - سوگندنامه در مدح اتسززهی بجود تو ایام مکرمت مشهور
  4. شمارهٔ ۱۰۶ - نیز در مدح مدیحه گویدای بتو چشم مکرمات قریر
  5. شمارهٔ ۱۰۷ - نیز در مدیحه گویدای بتو چشم مکرمات قریر
  6. شمارهٔ ۱۰۸ - این قصیده در مدح خداوند عالم ملک اعظم ناج الدنیا والدین بردالله مضجعه گویدای دولت جوان ترا بنده چرخ پیر
  7. شمارهٔ ۱۰۹ - در ستایش مجیر الدینای مجیر دین ایزد ، کایزدت بادا مجیر
  8. شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح تاج الدین وزیرتاح دولت ، ای جوان بی نظیر
همه‌ی قصاید ←

وطواط درباره‌ی وطواط

امام سعدالملک رشیدالدین محمد بن محمد بن عبدالجلیل عمری کاتب بلخی معروف به رشید وطواط شاعر نامی قرن ششم است. وی در سال ۴۸۱ هجری قمری در بلخ چشم به جهان گشود و در سال ۵۷۳ هجری قمری در گرگانج خوارزم بدرود حیات گفت. وی دبیر دیوان اتسز خوارزمشاه بود و به خاطر اندام کوچکش به او لقب «وطواط» (به معنای خفاش یا نوعی پرستو) دادن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.