پرش به محتوای اصلی
وطواط وطواط

قصاید

شمارهٔ ۱۰۴ - نیز در مدح ملک اتسز گوید

جهان سرای غرورست، نی سرای سرور

طمع مدار سرور اندرین سرای غرور

بعاقبت بحسام هوان شود مجروح

دلی که او بحطام جهان شود مسرور

فساد دین همه از جمع خواسته است و ترا

همیشه همت بر جمع خواسته مقصور

ز حال عقبی چون گمرهان مشو غافل

بمال دنیا چون ابلهان مشو مغرور

بریده کن طمع باطل از طعام خبیث

گر اعتقاد تو حقست در شراب طهور

مده بدنیی عقبی ،که عاقلان ندهند

بدین سفینهٔ ظلمت چنان حدیقهٔ نور

ترا دلیست بدام هوی شده مأخوذ

ترا سریست بجام هوس شده مخمور

نه هیچ رسم تو اندر سبیل حقی مرضی

نه هیچ سعی تو اندر طریق دین مشکور

تو در معاصی و حور و قصور داری چشم

بدین طریق نیابد بدست حور و قصور

بخیر کوش،که الا بخیر نتواند یافت

نعیم روضهٔ خلد ونسیم طرهٔ حور

بساز کار، که وقت رحیل شد نزدیک

مدار آنچه نه دورست از دل خود دور

زبارگاه الهی رسول این بست

که عارضین چو مشک تو گشت کافور

گناهکار، اگرچه جوان، نه معذورست

پس از طلایع پیری کجا بود معذور؟

بقهر خلق مشو شادمان ،که خواهی گشت

ز دست مرگ،اگرچند قاهری،مقهور

نگاه کن که شهنشاه شرق خانهٔ شرع

چگونه کرد باخلاق خوب خود معمور؟

ابوالمظفر، خورشید خسروان ،اتسز

که هست رایت ایمان بتیغ او منصور

خدایگانی ، کز جاه اوست در اسلام

همه نظام عقود و همه قوام امور

ز فیض مکرمت او نماند کس درویش

ز لطف عاطفت او نماند کس رنجور

رفیع همت او فرق ملک را افسر

شریف خاطر او گنج فضل را گنجور

نهان چرخ همه پیش علم او مکشوف

گناه خلق همه نزد او مغفور

بروز معرکه پیکان تیر او کرده

تن مخالف دین همچو خانه زنبور

گسسته در صف پیکار دست قدرت او

سر عدو زکنف همچو خوشه انگور

نه هیچ کار جهان در پناه او مشکل

نه هیچ راز فلک از ضمیر او مستور

هوای مجلس او را نسیم ساحت خلد

غریو موکب او را نهیب نفحهٔ صور

نموده چهره ظفر از غبار شبدیزش

چنان که روشنی صبح در شب دیجور

کمینه عامل او همچو کسری و دارا

کهینه حاجب او همچو قیصر و فغفور

زهی بعدل تو آسایش صغار و کبار

زهی بعهد تو آرامش سنین و شهور

ترا بنشر ایادی صنایع معروف

ترا بقهر اعادی وقایع مشهور

بعلم و عدل تو رونق گرفته دولت و دین

بنوح و موسی حرمت گرفت جودی و طور

مخالفان ترا و موافقان ترا

زکین تو همه ماتم،زمهر تو همه سور

بپیش حلم تو بس بادسار بوده جبال

بپیش علم تو بس خاکسار گشته بحور

برزمگاه تو از شخص بدسگالانت

شگرف مایده ای ساخته وحوش و طیور

خدایگانا ،سی ساله مدح خوان توام

ز مدحت تو شدم در همه جهان مذکور

بکامرانی دارم ز جاه تو توقیع

بشادمانی دارم ز جود تو منشور

گر آسیای بلا بر سرم بگردانند

ز بندگیت نگردم بغیبت و بحضور

منم که با صدمات بلا مرا دادند

تنی عظیم حمول و دلی عظیم صبور

نفور باد زمن راحت حیوة،اگر

شوم ز طاعت تو تا بوقت مرگ نفور

همیشه تا که سلامت بود ز صدق و سداد

همیشه تا که ملامت بود ز فسق و فجور

سرای عالی تو بادقبلهٔ اقبال

جناب فرخ تو کعبهٔ جمهور

ترا زمانه غلام و ترا جهان چاکر

ترا ستاره مطیع وترا فلک مأمور

بعید فطر صلوة و زکوة تو مقبول

بماه روزه صیام و قیام تو مبرور

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰۶ - نیز در مدح مدیحه گویدای بتو چشم مکرمات قریر
  2. شمارهٔ ۱۰۷ - نیز در مدیحه گویدای بتو چشم مکرمات قریر
  3. شمارهٔ ۱۰۸ - این قصیده در مدح خداوند عالم ملک اعظم ناج الدنیا والدین بردالله مضجعه گویدای دولت جوان ترا بنده چرخ پیر
  4. شمارهٔ ۱۰۹ - در ستایش مجیر الدینای مجیر دین ایزد ، کایزدت بادا مجیر
  5. شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح تاج الدین وزیرتاح دولت ، ای جوان بی نظیر
  6. شمارهٔ ۱۱۱ - قصیدۀ مخذوف الالف در مدح علاء الدوله اتسزخسرو ملک بخش کشور گیر
  7. شمارهٔ ۱۱۲ - در مدح اتسز خوارزمشاهزهی در نیکویی روی تو معجز
  8. شمارهٔ ۱۱۳ - همه در مدح اتسز گویندای در نظم گشته از تو فراز
همه‌ی قصاید ←

وطواط درباره‌ی وطواط

امام سعدالملک رشیدالدین محمد بن محمد بن عبدالجلیل عمری کاتب بلخی معروف به رشید وطواط شاعر نامی قرن ششم است. وی در سال ۴۸۱ هجری قمری در بلخ چشم به جهان گشود و در سال ۵۷۳ هجری قمری در گرگانج خوارزم بدرود حیات گفت. وی دبیر دیوان اتسز خوارزمشاه بود و به خاطر اندام کوچکش به او لقب «وطواط» (به معنای خفاش یا نوعی پرستو) دادن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.