پرش به محتوای اصلی
ترکی شیرازی ترکی شیرازی

فصل سوم - سوگواری‌ها

شمارهٔ ۱۳ - مهر درخشنده

چون شه تشنه لبان، بی کس بی یاور شد

وقت جان بازی شهزاده علی اکبر شد

همچنان سرو خرامان، به بر مادر شد

صدف دیده‌اش از اشک، پر از گوهر شد

دست بر سینه بر مادر خود کرد قیام

غنچهٔ لب بگشود و به ادب کرد سلام

خم به خم طرهٔ پرپیچ و خمش از بن گوش

ریخته حلقه به حلقه چو کمند از سر دوش

برده چشم سیهش از دل و سر، طاقت و هوش

دلش از غصه ملول و لبش از گفته خموش

به تکلم لب چون لعل، ز هم باز نمود

کرد با مادر غمدیده چنین گفت و شنود

گفت ای مادر نیک اختر و غم پرور من!

بنشین لحظه‌ای از راه وفا در بر من

دمی از مهر بنه بر سر زانو سر من

سیر بنگر تو سر و زلف و رخ انور من

که دلم از غم ایام، به تنگ آمده است

شیشهٔ طاقتم از غصه، به سنگ آمده است

سخت در دل هوس رفتن میدان دارم

سر جان باختن، اندر ره جانان دارم

شوق دیدار رخ ختم رسولان دارم

سر در این کار نهم تا که به تن، جان دارم

پدرم بی کس و بی یار و مددکار شده

روز در چشم من اینک، چو شب تار شده

آه لیلا ز پسر، رفتن میدان، چو شنید

رنگ از چهرهٔ آن مادر غمدیده پرید

رفت از هوش و، به هوش آمده و، او صیحه کشید

گیسوان کرد پریشان و گریبان بدرید

از مژه اشک، به رخسارهٔ خود جاری کرد

به سر و صورت خود لطمه زد و، زاری کرد

گفت ای ماه جبین یوسف گل پیرهنم

گل خوشبوی من ای اکبر شیرین سخنم!

تو مرو از بر من، ای مه نازک بدنم!

تو روی جانب میدان و رود جان ز تنم

گر روی جانب میدان، تو ایا نیک صفات

من هم آیم به تماشای تو اینک ز قفات

پای مهد تو چه شبها که به روز آوردم

طفل بودی و تو را تازه جوانی کردم

من که یک عمر تو را از دل و جان پروردم

هان! منه داغ جدایی به دل پر دردم

تو جوان هستی و من مادر زار و پیرم

تو اگر کشته شوی من ز غمت می‌میرم

گفت شهزاده که ای مادر فرخنده سیر

بده انصاف که در روز جزا ای مادر!

جده‌ام فاطمه پرسد اگر از تو که مگر

بود لیلا علی اکبر ز حسینم بهتر

چه جوابش دهی و، عذر چه خواهی آورد

پیش جدم تو خجالت زده‌ام خواهی کرد

زین سخن مادر دل سوخته‌اش گشت خموش

لیک در سینهٔ او خون جگر می‌زد جوش

رفت در خیمه و افتاد و، ز غم شد بی هوش

پس زجا جست و گرفتش ز وفا در آغوش

بنشست و سر او بر سر زانو بنهاد

ریخت اشک از مژه و، رخصت میدانش داد

کرد از سرمه سیه نرگس شهلایش را

شانه از مهر زد آن زلف سمن‌سایش را

ساخت از غالیه خوشبو همه اعضایش را

داد زینت ز کفن، قامت رعنایش را

بعد از آن کرد روانش به سوی قربانگاه

گفت لا حول ولا قوه الا بالله

کرد شهزاده وداعی به همه اهل حرم

اذن بگرفت پس از خسرو بی خیل و حشم

از سراپرده سوی معرکه بنهاد قدم

قد مردانگی از بهر غزا کرد علم

تیغ بگرفت و رجز خواند و برانگیخت عقاب

حمله‌ور گشت اسدوار، بر آن خیل کلاب

الغرض می‌زد و می‌کشت از آن بی دینان

تا گرفتند لعینان، چو نگینش به میان

زخم بسیار زدندش به تن از تیغ و سنان

جوی خون، از بدن اطهر او گشت روان

ناگهان منغذ بی دین، ز کمینگه بشتافت

تیغی از قهر زد و تارک او را بشکافت

کوفیان جمله کمان‌های ستم کرده به زه

تیرباران بنمودند ز کین شهزاده

کفن اندر بر او گشت مشبک چو زره

گریه شد در گلوی او ز غم و غصه گره

نازنین قامتش از خانهٔ زین، گشت نگون

فرق بشکافته و زلف و رخش غرقه به خون

کرد رو سوی خیام و ز سر سوز و گداز

گفت کی باب گرامی من ای میر حجاز!

لحظه‌ای بنده نوازی کن ایا بنده نواز

ای که باشد به سویت باز مرا چشم نیاز!

ای شه بی سپه کرب و بلا ادرکنی

وی گل سر سبد باغ ولا ادرکنی

شه دین نالهٔ او را چو شنید از جا جست

شد سوار فرس و قبضهٔ شمشیر به دست

لشکر کوفی شامی همه در هم بشکست

آمد و بر سر بالین جوانش بنشست

چهره بر چهره پر خون جوانش بنهاد

گشت بی هوش و کشید از دل غمگین فریاد

حیف از آن مهر درخشنده که شد خاک نشین

حیف از آن قد دل آرا که فتاد از سر زین

حیف از آن قامت رعنا که نگون شد به زمین

حیف از آن زلف سمن‌سا که ز خون شد رنگین

نظم «ترکی» نه همین قلب پیمبر سوزد

کز شرار سخنش، خامه و دفتر سوزد

ادامه‌ی فصل سوم - سوگواری‌ها

  1. شمارهٔ ۱۵ - در اشکشد وقت آن که باز کنم گریه زار زار
  2. شمارهٔ ۱۶ - زلف گره گشاخیز ز جای ای پسر، جان و تنم فدای تو
  3. شمارهٔ ۱۷ - قاسم گلگون عذارباز غم از چارسو، ریخت به جانم شرار
  4. شمارهٔ ۱۸ - سرو خونینز جا برخیز ای رعنا جوان گلعذار من
  5. شمارهٔ ۱۹ - خلاصهٔ ناسگرفت مشک وروان گشت آن خلاصهٔ ناس
  6. شمارهٔ ۲۰ - علمدار سپاهچرا افتاده ای، ای قهرمان شیر گیر من؟!
  7. شمارهٔ ۲۱ - آب فراتآی آب فرات! از چه گل آلود روانی؟
  8. شمارهٔ ۲۲ - آفتاب برج امانتباران مگر به کرب وبلا قحط آب بود
همه‌ی فصل سوم - سوگواری‌ها ←

ترکی شیرازی درباره‌ی ترکی شیرازی

آقا محمدحسین آغولی (تاریخ و محل ولادت نامعلوم، درگذشتهٔ ۱۳۳۰ قمری)، متخلص به «ترکی» و معروف به ترکی شیرازی، نقاش و شاعر قرن چهاردهم هجری است. شغل او نقاشی بوده و از شیراز به هند سفر کرد و در بمبئی اقامت گزید. دیوان وی به اهتمام محسن حافظی کاشانی چاپ شده است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.