پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۴

دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری

که بهم جمع شود عاشقی و مستوری

آمدن پیش تو بختم ننماید یاری

رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری

اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل

تو که این حال نبودست ترا معذوری

پیش عشاق تو بهتر زغنا درویشی

نزد بیمار تو خوشتر زشفا رنجوری

گر بنزدیک تو سهلست مرا طاقت نیست

اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری

گر بدست اجل از پای درآید تن من

از می عشق بود در سر من مخموری

ما جهان را بتو بینیم که در خانه چشم

دیده مانند چراغست وتو در وی نوری

پرده از روی برانداز دمی تا آفاق

بتو آراسته گردد چو بهشت از حوری

سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار

پادشازاده ملکی چکنی مزدوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۶اگر چو خسرو و خاقان سزای تاج و سریری
  2. شمارهٔ ۵۳۷بهار آمد و گویی که باد نوروزی
  3. شمارهٔ ۵۳۸اگر فراق تو زین سان اثر کند روزی
  4. شمارهٔ ۵۳۹هم دلبر من با من دلدار شود روزی
  5. شمارهٔ ۵۴۰چو شود کز سر جرمم به کَرَم برخیزی؟
  6. شمارهٔ ۵۴۱هرکس از عشق می زند نفسی
  7. شمارهٔ ۵۴۲ای آنکه حسن صورت تو نیست در کسی
  8. شمارهٔ ۵۴۳عاشقم زنده‌دلی را که تو جانش باشی
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.