پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

اندر ره تو دل چه بود جان چه قدر دارد

نزد گدای کوی تو سلطان چه قدر دارد

نزد کسی که عاشق بی جان زنده دل را

از لب حیات بخش بود جان چه قدر دارد

نام تو در میان و همه غافل از تو آری

مهتاب در مجالس کوران چه قدر دارد

چون جان گرفت سکه مهرت چو زر بر تو

ای گنج حسن این دل ویران چه قدر دارد

تو خسرو ممالک حسنی سخن نخواهی

شیرین بر تو ای شکرستان چه قدر دارد

ای آنکه بهره نیست ترا زین حدیث و گویی

در کوی دوست عاشق حیران چه قدر دارد

نزدیک آفتاب که زاید بود کمالش

ماهی که هست قابل نقصان چه قدر دارد

در پای اسب شاه که دارد بدست چوگان

بیچاره گوی با سر گردان چه قدر دارد

گر عاشقی و قیمت معشوق می شناسی

در راه عشق ترک کنی آن چه قدر دارد

با خویشتن چو سیف اگر دشمنی نکردی

جان دوستی بنزد تو جانان چه قدر دارد

قیمت شناس جوهر یوسف عزیز مصرست

این پادشاه حسن بکنعان چه قدر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳کسی که عشق نورزد مگو که جان دارد
  2. شمارهٔ ۱۵۴نگارا دل همی‌خواهد که عشقت را نهان دارد
  3. شمارهٔ ۱۵۵نور رخ تو قمر ندارد
  4. شمارهٔ ۱۵۶دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
  5. شمارهٔ ۱۵۷بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد
  6. شمارهٔ ۱۵۸کسی کو همچو تو جانان ندارد
  7. شمارهٔ ۱۵۹چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
  8. شمارهٔ ۱۶۰تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.