پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۰

تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد

که هر دوتا با بد رنگ آن و این دارد

کسی که نقش رخ و زلف تست در دل او

موحدیست که در سینه کفر و دین دارد

حدیث زلف تو بسیار گفتم و چکنم

مرا غم تو پریشان سخن چنین دارد

چه دلبری تو که نازاده مریم حسنت

هزار عیسی گویا در آستین دارد

بزیر سایه زلف از قفات می تابد

همان شعاع که خورشید در جبین دارد

چو آفتاب رخت دید آسمان می خواست

که همچو سایه تراروی بر زمین دارد

خط تو سلسله از مشک بر قمر بندد

لب تو پای مگس را در انگبین دارد

بتلخ گویی آن لب شکایت از که کنم

چو بخت شورمنش هر زمان برین دارد

بغمزه ریخته ای خون سیف فرغانی

مگر که چشم تو از مردمی همین دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۲در حلقه زلف تو هر دل خطری دارد
  2. شمارهٔ ۱۶۳اندرین شهر دلم سرو روانی دارد
  3. شمارهٔ ۱۶۴خرم آن جان که به رویت نگرانی دارد
  4. شمارهٔ ۱۶۵عشق از هستی کس عین و اثر نگذارد
  5. شمارهٔ ۱۶۶دل برد از من دلبری کآرام دل‌ها می‌برد
  6. شمارهٔ ۱۶۷گرترا بی عشق ازین سان زندگانی بگذرد
  7. شمارهٔ ۱۶۸نگار من چو اندر من نظر کرد
  8. شمارهٔ ۱۶۹بر صفحه رخسار تو آنکس که نظر کرد
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.