پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب الاوّل: در توحید باری تعالی

بخش ۲۳ - اندر تضرّع و عجز

از تو زاری نکوست زور بدست

عور زنبور خانه شور بدست

زور بگذار و گِرد زاری گرد

تا ز فرق هوا برآری گرد

زانکه داند خدای از سر حدق

کز تو زورست زور و زاری صدق

چون تو دعوی زور و زر داری

دیده را کور و گوش کر داری

روی و زر سرخ و جامه رنگارنگ

نام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ

بر درِ حق به گردِ زاری گرد

که به زاری شوی درین در فرد

این نه از وام توختن باشد

بی‌نیازی فروختن باشد

قدرتش را به چشم عجز مبین

خواجه آزاد کن مباش چنین

تا به خود قایمی بپوش و بخور

ور بدو دایمی بدوزد و مدر

هرچه هست ای عزیز هست از وی

بود تو چون بهانه یاوه مگوی

بی تو گِل مسجدست و با تو کنشت

با تو دل دوزخ است و بی تو بهشت

بی تو خود کارها همه کرده‌است

با تو کرّهٔ نه پرورده است

تو تویی مهر و کین از آن آمد

تو تویی کفر و دین از آن آمد

بنده‌ای باش بی‌نصیبه و چیر

که فرشته نه گرسنه‌ست و نه سیر

از تو بیم و امید دولت راند

چون تو رفتی امید و بیم نماند

بوم چون گرد کاخ شه گردد

شوم و بدروز و پر گنه گردد

چون قناعت کند به ویران جای

پرِ او به بود که فرّ همای

ز آب و آتش زیان پذیرد مُشک

نافهٔ مشک را چه ترّ و چه خشک

چه مسلمان چه گبر بر درِ او

چه کنشت و چه صومعه برِ او

گبر و ترسا و نیکو و معیوب

همگان طالبند و او مطلوب

نیست علت پذیر ذات خدای

تو به علّت کنون چه جویی جای

مهر دین برنیاید از تلقین

مه فرو شد چو تافت نور یقین

پارسا گر به است او را به

پادشا گر بدست ما را چه

تو نکوکار باش تا برهی

با قضا و قدر چرا ستهی

اندرین منزلی که یک هفته‌ست

بوده تابوده آمده رفته‌ست

لفظ یسعی بخوان که اندر نشر

طرقوا گوی مؤمن است به حشر

مصطفی گفت خه از آن مه شد

دست موسی خلیل اوّه شد

واو اوّه وفای دینش داد

رتبت و قربت یقینش داد

پس چو واو از میان اوّه رفت

مانده آه مجرّد اینت شگفت

آه ماندست یادگاری ازو

ملت او نبود کاری ازو

پیش تا صور در دهد آواز

خویشتن را بکش به تیغ نیاز

گر پذیرند گشتی آسوده

ورنه انگار بوده نابوده

بر درِ بی‌نیازی از کِه و مِه

گر تو باشی وگرنه او را چه

روز بهر خروس کی پاید

چون شود وقت خور برون آید

چه وجودت به نزد او چه عدم

مثل تو بر درش نیاید کم

چون برون تاخت چشمهٔ روشن

حاجتی نایدش به مقرعه زن

این همه طمطراق آب و گِلست

ورنه آنجا که محض جان و دلست

چه کند طرقوی مشتی خس

طرقو گوی نور خویشش بس

آن چراغ ترا به تست امید

خود برآید به تافتن خورشید

صرصر این شمع را بننشاند

جان او نیم عطسه بستاند

پس دراین کوچه نیست راه شما

راه اگر هست هست آه شما

همه از راه بندگی دورید

چون خزان سال و ماه مغرورید

چون تو گه نیک باشی و گه بد

ترست از خود بود امید به خود

پس چو شد روی عقل و شرم سپید

رو تو یکسان شمار بیم و امید

ادامه‌ی الباب الاوّل: در توحید باری تعالی

  1. بخش ۲۵ - اندر ذکر و یاد کردنذکر بر دوستان و کم سخنان
  2. بخش ۲۶ - حکایتثوری از بایزید بسطامی
  3. بخش ۲۷ - تمثیلیاد دار این سخن از آن بیدار
  4. بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاءاجل آمد کلیدخانهٔ راز
  5. بخش ۲۹ - اندر وجود و عدمجهد کن تا زنیست هست شوی
  6. بخش ۳۰ - اندر شُکر گویدآدمی سوی حق همی پوید
  7. بخش ۳۱ - اندر شکر و شکایتشاکر لطف و رحمتش دیندار
  8. بخش ۳۲ - فی‌اطّلاعه علی ضمائرالعباددانش او رهی رعایت کن
همه‌ی الباب الاوّل: در توحید باری تعالی ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.