پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱

ای مقتدای اهل طریقت کلام تو

ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو

تاثیر کرد صدق تو در سینه‌ها چنانک

شد بی‌نیاز مستمع از شرح نام تو

نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان

کی مردم زمانه در آید به دام تو

چون نفس ما و نفس تو کشتهٔ حسام تست

برنده باد بر تو و ما بر ما حسام تو

ای باطن تو آینهٔ ظاهرت شده

برداشته ز پیش تو لحم و عظام تو

عشقت چو جوهریست که بی تو ترا مقیم

با من نشانده دارد و تو در مقام تو

معذور دار ازینکه درین راه مر مرا

پروای تو نمانده ز شادی سلام تو

دانم ز روی عقل که تو صورتی نه‌ای

ور نه بدیده روفتمی گرد گام تو

لب محرم رکاب تو ماند که بوسه داد

زیرا نبود واقف وقت کلام تو

لیک آن زمان ز عشق تو بر نعل مرکبت

دل صدهزار بوسه همی زد به نام تو

ای عامهٔ رسوم و همه شهر خاص تو

وی خاصهٔ خدای و همه خلق عام تو

نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشق

پیوسته گشت با الفت عین و لام تو

اکنون نشانش آنکه ز سینه به جای موی

جز حرف عاشقی ندماند مسام تو

وامیست دوست را ز ره عشق بر تو جان

لیکن مباد توخته صد سال وام تو

چندی تو بر دوام چه سازی مدام وام

از وام خود جدا شو آنک دوام تو

چون پست همتان دگر در طریق عشق

هرگز مباد گام تو مامور کام تو

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳ای تماشاگاه جان‌ها صورت زیبای تو
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - دریغاگویی از نااهلی روزگارجهان پر درد می‌بینم دوا کو
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷راه دین پیداست لیکن صادق دین‌دار کو
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸دلی از خلق عالم بی‌غمی کو
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح بهرامشاهجویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کو
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاهآمد هلال دلها ناگه پدید ناگه
همه‌ی قصاید ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.