پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵

ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو

بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو

پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم

طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو

در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر

بی‌امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو

نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشق

زان می صاف ابد عمر ازل پرورد کو

محرمان را در حریم عشق چون نامحرمان

کعبه نقش کعبتین و سبحهٔ مهرهٔ نرد کو

شب روان را از پی زلف شب و رخسار روز

چون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو

از دی و امروز و فردا گر بگوید جان فرد

پس ترا جان از دی امروز و فردا فرد کو

از برای انس جان اندر میان انس و جان

یک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو

گر همی دعوی کنی در مجلس افروزی چو شمع

پس برای جمع همچون شمعت از خود خورد کو

ور کمال ناقصان جویی همی بی علتی

همچو گردون گرد گرد تنت گرداگرد کو

در زوایای خرابات از چنین مستان هنوز

چند گویی مرد هست ار مرد هست آن مرد کو

بر درختی کاین چنین مرغان همی دستان زدند

زان درخت امروز شاخ و بیخ و برگ و ورد کو

ز آتش و باد و ز آب و خاک ایشان یادگار

یک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گرد کو

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷راه دین پیداست لیکن صادق دین‌دار کو
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸دلی از خلق عالم بی‌غمی کو
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح بهرامشاهجویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کو
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاهآمد هلال دلها ناگه پدید ناگه
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۱ - در مدح خواجه مردانشاهدر همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲ - در مراتب مقام انسانای ایزدت را رحمت آفریده
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - موعظه در تهیهٔ توشهٔ آخرتای دل غافل مباش خفته درین مرحله
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنویگر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
همه‌ی قصاید ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.