پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴

به دست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یارا

که از لطف تو خود آخر سلامی می‌رسد ما را

خُنُک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش

مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا

شکایت‌نامهٔ شوق تو را بر کوه اگر خوانم

ز رقت چشمه‌ها گردند گریان سنگ خارا را

ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی

اگر کاری به سر می‌شد، ز سر می‌ساختم پا را

ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سر بسته

اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را

شب یلداست هر تاری ز مویت، وین عجب کاری

که من روزی نمی‌بینم، خود این شب‌های یلدا را

به فردا می‌دهی هر دم، مرا امید و می‌دانم

که در شب‌های سودایت، امیدی نیست فردا را

نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلی

بپرسی از من مجنون، دل رنجور شیدا را؟

ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد

بگو بی‌جان و بی‌جانان، چه باشد حال تنها را؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶زان پیش کاتصال بود خاک و آب را
  2. غزل شمارهٔ ۷نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟
  3. غزل شمارهٔ ۸نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز را
  4. غزل شمارهٔ ۹خیال نرگس مستت، ببست خوابم را
  5. غزل شمارهٔ ۱۰ای که روی تو بهشت دل و جان است مرا
  6. غزل شمارهٔ ۱۱ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا
  7. غزل شمارهٔ ۱۲ای که بر من می‌کشی خط و نمی‌خوانی مرا!
  8. غزل شمارهٔ ۱۳نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.