پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

قصاید

شمارهٔ ۲۰ - در مدح امیر شیخ حسن

تا باد خزان رانگ رز رنگرزان است

گویی که چمن کارگه رنگرزان است

بر برگ رز اینک به زر آب است نوشته

کانکس که چنین رنگ کند رنگرز آن است

رفت آنکه به زنگار و بقم سبزه و لاله

گفتی که سم گور و لب رنگرزان است

امروز چو چشم اسد و شاخ غزال است

گر شاخ درخت است و گر رنگرزان است

بر برگ رزان قطره باران شده ریزان

اشکی است که بر چهره عشاق روان است

در آب شمر آن همه ماهی زراندود

بید از پی آن ریخت که به راه یرقان است

تا ابر سر خوان فلک دیده پر از برگ

از ذوق فرود آمده آبش به دهان است

یاران سبک روح معطل منشینید

امروز که روز طلب و رطل گران است

ماه رمضان رفت، دگر عذر میارید

خیزید و می‌آرید که عیدست و خزان است

در غره شوال محرم نبود، می

آن رفت که گویند رجب یا رمضان است

عمر از پی دنیا مگذارید به سختی

خوش می‌گذرانید که دنیا گذران است

نای است فرو رفته دم آواز دهیدش

کو گوش به ره دارد و چشمش نگران است

از دست مغان چنگ از آن رو که زنندش

در بارگه شاه برآورده فغان است

دارای زمان، شیخ حسن، آنکه به تحقیق

دارای زمین است و خداوند زمان است

بحری است که در وقت سکون، کوه رکاب است

ابری است که گاه حرکت، برق عنان است

آن نیست قضا کز سخن او به درآید

هرچیز که او گفت چنین است چنان است

ای شیر شکاری که دل شیر زبیمت

همچون دل آهوی فلک در خفقان است

جود تو محیطی است که بی غور و کنار است

جاه تو جهانی است که بی حد و کران است

قدر تو درختی است که طاووس فلک را

پیوسته بر اغصان جلالش طیران است

عدل تو چو رسم ستم اسباب جدل را

برداشته یکبارگی از روی جهان است

در مملکتت آنچه بگویند کسی هست

کز بهر جدل تیز کند تیغ فسان است

ناداده به عهد تو کسی آب حسامت

انصاف تو مالیده بسی گوش کمان است

ورنه چه سبب میل کمان است به گوشه

خود را ز چه رو تیغ کشیده ز میان است

الا که سنان همچو حسام از گهر بد

در مملکتت طعنه زدن کس نتوان است

امروز از ایشان که به مجموع مذاهب

مستوجب حدند و حسام است و سنان است

هر چیز تنی دارد و جانی و روانی

تو جان و تن ملکی و حکم تو روان است

بخت از هوس صحبت تو خواب ندارد

زان روز و شبش خاک جناب تو مکان است

گر بخت شود عاشق روی تو عجب نیست

تو وجه حسن داری و بخت تو جوان است

شاها چو دعا گوت بسی‌اند دعاگو

تا ظن نبری کو ز قبیل دگران است

در راه هوا، مجمره و شمع دمی گرم

دارند ولی این به دم و آن به زبان است

جایی که درآید به زبان بلبل طبعم

آنجا شکرین نکته طوطی، هذیان است

من ختم سخن می‌کنم اکنون به دعایت

کامین ملایک ز میان دل و جان است

تا هست جهان در کنف امن و امان باد

ذات تو که او واسطه امن و امان است

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۲ - در مدح خواجه غیاث الدین محمدتا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است
  2. شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان اویسساقی زمان آذر و دوران بهمن است
  3. شمارهٔ ۲۴ - در مدح دلشاد خاتونزلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست
  4. شمارهٔ ۲۵ - در مدح دلشاد خاتوندلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست
  5. شمارهٔ ۲۶از تکسر، اگرش طره به هم بر شده است
  6. شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویسگفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست
  7. شمارهٔ ۲۸ - درنعت پیامبرهر دل که در هوای جمالش مجال یافت
  8. شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویسدولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت
همه‌ی قصاید ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.