پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

قصاید

شمارهٔ ۲۴ - در مدح دلشاد خاتون

زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست

گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست

زلف کافر کیش او پیوسته می‌دارد به زه

در کمین جان کانی را که دل قربان اوست

با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی

انگبین را کایت شیرینی اندرشان اوست

مشک چینی چیست تا باچین زلفش دم زند؟

خاک پایش خون بهای چین و ترکستان اوست

در بیان در و مرجان گوهری می‌سفت عقل

روح می‌گفت: این عبارت از لب و دندان اوست

چشم ترکش را بگو تا ترک تازی کم کند

خاصه بر ملکی که سلطان بنده سلطان اوست

قبله شاهان عالم، آنک از فرط عفاف

سجده کروبیان بر گوشه دامان اوست

آنک از بهر علو پایه در بدو ازل

طاق گردن خویشتن را بسته بر ایوان اوست

بر فراز لامکان، فراش قدرش خیمه زد

تا بدانستیم کین نه شقه شادروان اوست

همت عالی او آن سدره بی منتهاست

کز بلندی آسمان در سایه احسان اوست

پیر گردون چون به عهد بخت بر نایش رسید

گفت دور من شد آخر این زمان دوران اوست

ای خداوندی که هر جا در جهان اسکندر است

خاک درگاه شریفت چشمه حیوان اوست

آسمان همت توست آنکه دریای محیط

گر گهر گردد لبالب یک نم از باران اوست

چیست جنت تازند با روضه بزم تو لاف؟

خار و خاشاکش مقابل با گل و ریحان اوست

کیست گردون تا بگرد پایه قدرت رسد؟

گرد خاک آستانت سرمه اعیان اوست

بخت طفل توست بر نایی که چرخ گوژ پشت

چون کمان دستکش در قبضه فرمان اوست

هست چین مقنعت را آن شرف بر چین و روم

کز علو دین تو را بر قیصر و خاقان اوست

داد اضداد جهان را داد عدلت لاجرم

آب در زنجیرباد و باد در فرمان اوست

هر که درماند به درد فاقه و رنج نیاز

نوش داروی عطایت شربت درمان اوست

من به وصفت کی رسم جایی که با کل کمال

در بیابان تحیر عقل سرگردان اوست

مهد عالی چون جناب اهل بیت عصمت است

در جهان امروز سلمان ثانی حسان اوست

تا بود بر بام هفتم قلعه، کیوان پاسبان

آنچنان کاندر نخستین پایه مه دربان اوست

طاق بالاپوش هفتم چرخ اطلس پوش باد

سقف ایوانت که کمتر هندویش کیوان اوست

روز مولودت مبارک عالم آرا باد از آنک

روز ایجاد و نظام عالم از ارکان اوست

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۶از تکسر، اگرش طره به هم بر شده است
  2. شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویسگفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست
  3. شمارهٔ ۲۸ - درنعت پیامبرهر دل که در هوای جمالش مجال یافت
  4. شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویسدولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت
  5. شمارهٔ ۳۰ - در مدح سلطان اویسدر درج عقیق لبت نقد جان نهاد
  6. شمارهٔ ۳۱ - در مدح سلطان اویسچمن از بلبل و گل، برگ و نوایی دارد
  7. شمارهٔ ۳۲ - در مدح سلطان اویسهدهدی حال صبا پیش سلیمان می‌برد
  8. شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر شیخ حسنما را از تو چشم بد ایام جدا کرد
همه‌ی قصاید ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.