پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۱

گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم

اول کسی که لاف محبت زند منم

گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست

گو سر قبول کن که به پایش درافکنم

امکان دیده بستنم از روی دوست نیست

اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم

آورده‌اند صحبت خوبان که آتش است

بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم

من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد

در قید او که یاد نیاید نشیمنم

دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم

برگیرم آستین برود تا به دامنم

گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان

بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم

شرط است احتمال جفاهای دشمنان

چون دل نمی‌دهد که دل از دوست برکنم

دردی‌نبوده را چه تفاوت کند که من

بیچاره درد می‌خورم و نعره می‌زنم

بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

من دانم این حدیث که در چاه بیژنم

گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن

مشکل توانم و نتوانم که نشکنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱۳آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
  2. غزل شمارهٔ ۴۱۴اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
  3. غزل شمارهٔ ۴۱۵ای مرهم ریش و مونس جانم
  4. غزل شمارهٔ ۴۱۶بس که در منظر تو حیرانم
  5. غزل شمارهٔ ۴۱۷سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
  6. غزل شمارهٔ ۴۱۸گر دست دهد هزار جانم
  7. غزل شمارهٔ ۴۱۹مرا تا نقره باشد می‌فشانم
  8. غزل شمارهٔ ۴۲۰ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.