پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹۹

تا حال مَنت خبر نباشد

در کار مَنت نظر نباشد

تا قوت صبر بود، کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد؟

آیین وفا و مهربانی

در شهر شما مگر نباشد

گویند «نظر چرا نبستی

تا مشغله و خطر نباشد؟»

ای خواجه! برو که جهد انسان

با تیر قضا سپر نباشد

این شور که در سر است ما را

وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار

کز کوی تو ره به در نباشد؟

چون روی تو دل‌فریب و دل‌بند

در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم

در مصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی

جان از تو عزیزتر نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۰۱آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
  2. غزل شمارهٔ ۲۰۲جنگ از طرف دوست دل‌آزار نباشد
  3. غزل شمارهٔ ۲۰۳تو را نادیدن ما غم نباشد
  4. غزل شمارهٔ ۲۰۴گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
  5. غزل شمارهٔ ۲۰۵اگر سروی به بالای تو باشد
  6. غزل شمارهٔ ۲۰۶در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
  7. غزل شمارهٔ ۲۰۷تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمی‌باشد
  8. غزل شمارهٔ ۲۰۸مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.